تبليغاتX
عاشق تنها
عاشق تنها
کاش میشد عاشقی را خاک کرد / کاش میشد رنگ دل را پاک کرد

mxu

عکس در اندازه بزرگتر ۱۰۲۴*۷۶۸ : 

http://i722.photobucket.com/albums/ww222/mxublog/0124654-1024.jpg 

 

انسان ها اگر در زمانه ی توپ و ماشین و چرخدنده ها مطالعه نمیکردند مطمئنا از میان میرفتند . کتاب کلهم چیز خوبیه . یه چند تکه کاغذی که از دل طبیعت بیرون کشیده شده و با ذوق و قریحه نویسنده همراه شده !!!

از میون کتب بعضی اوقات سری در میان کتب رمان و شعر میبرم که شاید گم شده ای رو پیدا کنم که هیچ وقت وجود نداشته .

کتابی از میون کتب رمان کتابخانه دره پیت شهرمون به امانت گرفتم . یکی که نه ... 2 تا . کتاب اول که از همون چند خط اول دلمو زد و به کناری افتاد تا فردا پس فردا به کتابخانه باز گردانده بشه . اما کتاب دوم !!!

اوایل کلی باهاش حال کردم . یه کتاب که قوی شروع شد و قوی ادامه پیدا کرد اما متاسفانه در اوج داستان که هنوز از صفحه 110 کتاب 600 صفحه ای تجاوز نکرده بود سقوطی وحشتناک داستان رو در بر گرفت . اینجا بود که ضعف نویسنده داستان رو میشد کاملا حس کرد . دیگه دلم نمیره که داستان رو ادامه بدم ؛ اما چون هدفم از خوندن رمان اونم تو این اوضاع و احوال فقط آشنایی بیشتر با سبک نویسندگیه ، مجبور به ادامه خوندن هستم . شاید مشکلات اون رو اگر روزگاری تصمیم به نوشتن گرفتم دیگه من تکرار نکنم . امیدوارم .

صبح که از کتابخانه به سمت منزلمان روان بودم کودکی را دیدم پریشان احوال . کودکانی را دیدم سیاه احوال . دلم به حال کودکان سیاه احوال سوخت .

دخترک (همان کودک پریشان احوال) نمیدانست از میان نگاه کدامین یک فرار کند . نگاه هایی که از اعماق سیاه به بیرون اشعه ی سینگای سرخ بیرون میداد .

چی میشد اگر آدم ها ، آدم (به عبارتی انسان) بودند ؟! چی میشد خوی حیوانی از سر دل آنها جدا میشد و خوی انسانیت جایگزین مینمودند ؟!

دلم میخواد اما سخته !!! دلم میخواد ایران لا اقل یه چیزی تو مایه های فرهنگ قدیم خودش رو داشت . شاید راست میگن ... اگر دیروز میخواستند در زمان شاه ملعون به میان جوانان ما هرمون بی غیرتی وارد کنند و نتوانستند امروز با طرح دوستی همان هرمون رو میان عده ای کوردل وارد کرده اند .

این هرمون از هزار تا بیماری ایدز و آنفولانزای خوکی و جنون گاوی و ... مزخرف تر و کشنده تره . ای کاش یکی پیدا میشد اول جلو انتشار این هرمون رو در اعضاء و جوارح و روح و جسم جوانان میگرفت بعد به فکر درمان آنفولانزای نوع A می افتاد .

دخترک زیبا بود . پسرکان زیبا بودند . دخترک تنها بود و پسرکان نگاهشان تن ها را میلرزاند .

چه باشد این "تن ها" و آن "تنها" . و چه هست این زیبا و آن زیبا ؟!

خودم هم گیچ و منکم . شاید بهتر باشد ادامه رمان بی محتوی و بی مزه ای را که در کنج ویترین خانه امان جا خوش کرده را فردا بخوانم و امروز را فراموش کنم . شاید .

همین .

15 august 2009 . mxu never die . firoozabad Far$ .


نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 توسط mxu | لينك ثابت |
عناوين آخرين مطالب ارسالي
» آخ ببخشید تو رو خدا
» گل بود و به سبزه نیز آراسته شد ...
» پاییز است
» ۲۸ مهر مبارک
» گذر از کلیشه ها
» تلخی یک لبخند
» خاطرات با طعم تلخ
» و آنهایی که میترسند
» سیب زمینی
» گینه ی بی صاحب 18 سپتامبر 2009
» همین آخرین جمعه
» ترانه علی دوستی یا نویسنده وب اسپوت لایت ؟!
» سر خط اخبار
» همین چند خط غریب روزگار
» Black water
» چند عدد فاز
» شاید ، فقط شاید !
» فقط مرد !!!
» چگونه یک آدم پیر میشود و در نهایت ....
» من هنر را دوست دارم
» شاید تابستان هم برای خودش بهاریست
» این جمعه هنوز ساعاتی رو داره ...
» آگر آدم ها پیاز بودن
» سرباز خط مقدم
» تنها گاهی اوقات
» یک بازی ساده
» روزگاری غریب در غربت سرا
» تا دو سه روز پیش
» دنیای رویایی
» رنگ مریض کاکتوس های آنگولا

mxu

mxu

mxu

http://mxu.blogfa.com

عاشق تنها

عاشق تنها - شاید ، فقط شاید !

عاشق تنها

اینجا رو خودم ساختم . خودم خرابش کردم و خودم دوباره ساختم . به خانه نوساز من خوش آمدید . mxu کاش میشد عاشقی را خاک کرد / کاش میشد رنگ دل را پاک کرد

عاشق تنها

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog