اگر آدم ها پیاز بودند آنوقت دیگر آدمی نبود . دیگر پیاز هم نبود . آنوقت موجود دیگری بود به جای آدم و آدم بود به جای پیاز (!) .
اگر آدم ها پیاز بودند آنوقت دیگر هیچ آدمی نبود که دیگری را به گریه وادار کند . آنوقت آدمی نبود که اشک از چشمان دیگران سرازیر کند . آنوقت آدمی نبود که عروسکی را از دست کودکی بگیرد ، جنگی به پا کند ، آدمی را به اسیری بگیرد ، و قطره اشکی از چشم کودکی به زمین اندازد (شاید هم قطره خونی را (!) ) .
اگر آدم ها پیاز بودند شاید موجوداتی که جای آدم ها بودند اینقدر بد نبودند ، چون آنها دیگر آدم نبودند . موجود بودند . اگر هم کار بدی میکردند به آنها آدم نمیگفتند و انسانیت را زیر سوال نمیبردند ، چون آنها که آدم نبودند دیگر (!) .
اگر آدم ها پیاز بودند آنوقت تنها وقتی میتوانستند اشکی سرازیر کنند که پوستی از تنشان خارج میشد . آنوقت میتوانستند گریه بیندازند که برای خورده شدن آماده میشدند .
پیاز ها خیلی خوب هستند . چون وقتی به گریه می اندازند که میخواهند تمام شوند .
ای کاش آدم ها پیاز بودند . آنوقت دیگر آدم ها کسی را در روز روشن و شب تیره به گریه وادار نمیکردند .
من پیاز ها را دوست دارم چون لقب انسانیت را یدک نمیکشند .
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 توسط mxu | لينك ثابت |

