
سوخته شده تن عریانم از آفتاب شب تلخ روزگار . امروز که نه اما دیروز و فردا را دوست ندارم . امروز خیلی بد تر از آن بود که بخواهم دوستش داشته باشم یا اینکه حتی بخواهم درمورد آن فکر کنم که آیا دوستش دارم یا نه .
امروز یک روز بد میان سالی بدتر و عمری بد تر از بد بود .
اینجا ایران و من ایرانی !
خاک بر سرم کنند اگر در میادین بین المللی توان گفتن این را نداشته باشم که من ایرانی هستم و بیش از آن خاک بر سرم کنند که ببینم چه بر سرم می آید و آنوقت با افتخار سر بلند کنم بر ایرانی بودنم .
روزگار بدی است . خیلی بد .
به اسم ایرانی بودن خودشان شرفشان را زیر پاهای تا وجبی در کفش رفته له میکنند و ما انسان های دیگر با پاهایی برهنه بر روی خود قدم میزنیم تا نبینیم چه بر سرمان آمده .
می آید و شاید بیاید همین جمعه .
گناهمان زبان بستگیمان و ثوابمان نماز نخوانده امان .
دلم روز خوش بهاری را آرزوست که گریان بودن در آنروز فقط برای یار باشد و نه برای یار .
گناهمان را پنهان میکنیم .
ایرانی بودن خودمان را کتمان میکنیم و درنهایت دارایی از روی نداری چند قرانی هایمان را انبار !
روزی که رسد روز خوشی است برای خود . اما آن روز آیا رسد ؟
سوخته تن و بدنم .
گریان شده ام میان ظلمت شب .
اینجا روز و شب برایمان شده از هر زهری تلخ تر .
اینجا روز و شب دیگر معنایی ندارد .
اینجا شرف ها ، لگدمال غرور بیجای قدرت طلبان بی درد شده .
کاش بودم گریان تر از حال . کاش .
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 توسط mxu | لينك ثابت |

