تبليغاتX
عاشق تنها
عاشق تنها
کاش میشد عاشقی را خاک کرد / کاش میشد رنگ دل را پاک کرد

* فاز اول (ماه رمضان)

بالاخره ماه رمضان هم از پس ماه شعبان آمد . هر سال رسم همین است و تا بوده و خواهد بود . هر سال عده ای در این ماه مبارک مسلمان شده و در کوی و کوچه دست به خلافی از سحر تا خود غروب آفتاب نمیزنند و وای بر روزی که شب شود !

نمیخواهم امسال به مانند سال گذشته اینجا مجلس و موعضه راه اندازی کنم و اندکی هر چند کوتاه و مختصر در وصف مردم بوقلمون صفت سخن به میان آورم .

بوقلمون صفتان همان به ، که به میان مزرعه روند !

به من چه . بهتر است از مهمانی لذت بردن . دیگران هم اگر با پند ما آدم شدند که معجزه ایست برای خود وگرنه :(

* فاز دوم (حمید گودرزی)

امروز اولین قسمت سریال خورشید پنجم از شبکه به اصطلاح جوان (!) پخش شد و به مانند دیگر سال های گذشته مردم مهربان و فیلم دوست و سریال بین را روبروی صفحه ای چند اینچی میخکوب کرد . ما هم به مانند دیگران !!!

اگر حمید گودرزی هیچ گاه در مصاحبه خودش نگفته بود که من سوپر استارم من هم از این بازیگر خوشم می آمد . اما حمید گودرزی در اوان جوانی و سر حد غرور خود حرفی را زد که تا عمر دارم از ذهنم بیرون نخواهد رفت . هر چند گذشته گذشته است و چه من خوشم بیاید و چه نه ، این بازیگر کار بلد است . (اما به راستی چرا غرور ؟!)

* فاز سوم (سنگ و کلوخ و مرمر)

مانده ام . میان اینهمه سنگ و کلوخ و مرمر و دیگران . مانده ام . میان خوب ها و خوبان . مانده ام . که من چه میخواهم . چه میکنم . چه میشوم . دلم سنگ شده . نه آن انسان گذشته ام و نه در کل .....

آنروزگاران که سر تیتر وب خود را چنین نام نهادم در خیال و ذهنم چیزی بود که اکنون شاید به جرات بتوانم بگویم نیست . ساعت ها و روزها و ماه ها و شاید سال ها گذشته . اکنون دلم پند گرفته . پند گرفت از آن همه جور و جفا . از آن همه بی صفتی و تنگ نظری روزگار . پند گرفته ام . شاید .

اما مانده ام چه کنم با آنهمه سنگ و شاید کلوخ و مرمر . بیایم دل را به دریا زنم و قصری از جنس مرمر بنا کنم یا اینکه سنگ سنگ بنایی بسازم و یا از روی ندانم کاری با تکه کلوخی سر کنم ؟!

خودم هم وامانده ام (؟) . شاید گذشت زمانه مرا انسان تر کند .

اما اکنون که گذشت زمانه رنگ بی روح و خشن خود را رخ نموده فهمیده ام که تنها نیستم .

و خدایی که در این نزدیکی است . و خدایی که در این نزدیکی است .

* فاز سیزدهم (دنیایی مجازی)

میان دو خط دست نوشته ام که تفحس میکنم ، چشمانم هزار و یک راز و رمز کلامم را میبیند که در سیاهی کلمات گم شده اند . شاید اینجا وقتی منور شود که تنها خودم بدانم و بس .

چه تفاوت دارد ، کلاس کوچک دوست و قصر یخی آفتاب !؟ هر دو وهم وخیالند .

کبوتران سپید بال را تجسم رویای خیالی و قشنگی پندارم که نبوده . شکوه و عظمت بی پایان ذات پاکش را در وجود بنده ای حقیر در اوج بزرگواری و زیبایی دیده ام . خدایا شرمسارم از آن جهت که زیبایی را تنها در رخ یار دیدم و به نقاش بزرگی همچون تو نتوانستم بیندیشم . شاید باید رنگ زمانه مرا به خودم می آورد ، که آورد .

خدایا ... بزرگی ... دوستت دارم ... و تنها خواهم در راه تو قدم بردارم و میخواهم مرا راهنما باشی و بس .

هر چه تو خواهی همان شود . چه یار باشد و چه نه !!!

*  فاز پی نوشت

پچر 1 : دل دیوانه من رخ بنما ، تا شوم مست گداخانه و گلدان مریدان حرم

پچر 2 : کتاب کیش گم کردگان را نخوانید از ما به شما نصیحت !

پچر 3 : تا حالا فک کردین چرا آدم باید رنگ عوض کنه ؟!

پچر 4 : تو این کره خاکی دنیای مجازی رو خیلی دوس دارم چون فقط یه دنیا نیست بلکه یه دنیاست .

پچر 5 : دلم برای خیلی ها تنگ شده اما چه سود ؟!

پچر 6 : همین .


نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 توسط mxu | لينك ثابت |

mxu

عکس در اندازه بزرگتر ۱۰۲۴*۷۶۸ : 

http://i722.photobucket.com/albums/ww222/mxublog/0124654-1024.jpg 

 

انسان ها اگر در زمانه ی توپ و ماشین و چرخدنده ها مطالعه نمیکردند مطمئنا از میان میرفتند . کتاب کلهم چیز خوبیه . یه چند تکه کاغذی که از دل طبیعت بیرون کشیده شده و با ذوق و قریحه نویسنده همراه شده !!!

از میون کتب بعضی اوقات سری در میان کتب رمان و شعر میبرم که شاید گم شده ای رو پیدا کنم که هیچ وقت وجود نداشته .

کتابی از میون کتب رمان کتابخانه دره پیت شهرمون به امانت گرفتم . یکی که نه ... 2 تا . کتاب اول که از همون چند خط اول دلمو زد و به کناری افتاد تا فردا پس فردا به کتابخانه باز گردانده بشه . اما کتاب دوم !!!

اوایل کلی باهاش حال کردم . یه کتاب که قوی شروع شد و قوی ادامه پیدا کرد اما متاسفانه در اوج داستان که هنوز از صفحه 110 کتاب 600 صفحه ای تجاوز نکرده بود سقوطی وحشتناک داستان رو در بر گرفت . اینجا بود که ضعف نویسنده داستان رو میشد کاملا حس کرد . دیگه دلم نمیره که داستان رو ادامه بدم ؛ اما چون هدفم از خوندن رمان اونم تو این اوضاع و احوال فقط آشنایی بیشتر با سبک نویسندگیه ، مجبور به ادامه خوندن هستم . شاید مشکلات اون رو اگر روزگاری تصمیم به نوشتن گرفتم دیگه من تکرار نکنم . امیدوارم .

صبح که از کتابخانه به سمت منزلمان روان بودم کودکی را دیدم پریشان احوال . کودکانی را دیدم سیاه احوال . دلم به حال کودکان سیاه احوال سوخت .

دخترک (همان کودک پریشان احوال) نمیدانست از میان نگاه کدامین یک فرار کند . نگاه هایی که از اعماق سیاه به بیرون اشعه ی سینگای سرخ بیرون میداد .

چی میشد اگر آدم ها ، آدم (به عبارتی انسان) بودند ؟! چی میشد خوی حیوانی از سر دل آنها جدا میشد و خوی انسانیت جایگزین مینمودند ؟!

دلم میخواد اما سخته !!! دلم میخواد ایران لا اقل یه چیزی تو مایه های فرهنگ قدیم خودش رو داشت . شاید راست میگن ... اگر دیروز میخواستند در زمان شاه ملعون به میان جوانان ما هرمون بی غیرتی وارد کنند و نتوانستند امروز با طرح دوستی همان هرمون رو میان عده ای کوردل وارد کرده اند .

این هرمون از هزار تا بیماری ایدز و آنفولانزای خوکی و جنون گاوی و ... مزخرف تر و کشنده تره . ای کاش یکی پیدا میشد اول جلو انتشار این هرمون رو در اعضاء و جوارح و روح و جسم جوانان میگرفت بعد به فکر درمان آنفولانزای نوع A می افتاد .

دخترک زیبا بود . پسرکان زیبا بودند . دخترک تنها بود و پسرکان نگاهشان تن ها را میلرزاند .

چه باشد این "تن ها" و آن "تنها" . و چه هست این زیبا و آن زیبا ؟!

خودم هم گیچ و منکم . شاید بهتر باشد ادامه رمان بی محتوی و بی مزه ای را که در کنج ویترین خانه امان جا خوش کرده را فردا بخوانم و امروز را فراموش کنم . شاید .

همین .

15 august 2009 . mxu never die . firoozabad Far$ .


نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 توسط mxu | لينك ثابت |

* قبل از بعد : میدونید چیه ؟ یه زمانی آرزوم بود که یکی بیاد اینجا ! یکی بیاد نظر بده ! یکی بیاد و حرف دلم رو بخونه ! اون موقع ها یکم کوچولو تر بودم . آرزو هم که .... . اما حالا . فرقی برام نمیکنه . هر چند هنوز دوس دارم یکی بیاد و اینا رو بخونه . یکی بیاد و بگه .... . اما ... . بی خیال . دوست داشتین بخونید ، دوست نداشتین هم نخونین . یه زمانی برای اینکه تو یه روز بتونم 5 یا 6 تا پست بذارم ؛ 25 تا وب داشتم که هر دفعه یکیشونو آپ میکردم . اما حالا ! فقط 2 تا (!) . فرقی هم نمیکنه که همه بخونن . یکی 2 تا از رفقا هم بخونن برام کافیه . یکی دو تا هم بیان بگن سلام برام کافیه . الان هم تعداد زیادی پست گذاشتم چون برام فرقی نمیکنه اون پست پایین تری رو کسی خونده یا نوچ (!) . خوب میدونم که اونایی که میخوان بخونن همشو میخونن اونایی هم که نه خوب نمیخونن .

* بعد از قبل :

نکات واجبه :) پیش از مطالعه متن زیر : به آدم خوبا بر نخوره با اونا نیستم :) . با اون آدم های بدی هستم که مثل خودم هستند :( .

یه روزایی آرزو میکنم بمیرم فرداش پشیمون میشم . یه روزایی آرزو میکنم زنده بمونم فرداش میخوام بمیرم . زندگی بازی بین مرگ و زندگیه . زندگی طعم بد شکم پرستیه . زندگی خیلی بده . خیلی بد (!) .

زندگی قشنگه . زندگی زیباست . زندگی با حاله . زندگی طعم خوب هم داره . اما درس میخونیم برای شکم سیر کردن خودمون . کار میکنیم برای شکم پر کردن خودمون و در همه حال زندگی میکنیم برای بقای خودمون و نه دیگرون .

زندگی همینه .

زندگی بازی تلخ خوب و بد نیست . زندگی بازی بین شکم و شکمه . بازی قدرت نیست . بازی تازه ای هم نیست . بازی شیطان و آدم هم نیست .

زندگی بازی بین انسان و خودشه . ماییم که تصمیم میگیریم خودمون غذای خوب بخوریم . خودمون لباس فاخر بپوشیم . خودمون قدرت رو بدست بگیریم . خودمون به هر کلک و حقه بازی شده پول بدست بیاریم و خودمونیم که خودمون رو برای اندک چیزی از عرش به فرش میندازیم . فقط خودمون !!! :( !!!

با سر و دست و پا و همه اعضا میریم هوا بجز روحمون . بجز وجودمون . بجز ....

میریم بالا و بالاتر میخوایم بریم . بعدها یادمون میفته یه چیزی رو اون پایین یادمون رفته . یادمون میفته وجدان رو فراموش کردیم . یادمون میفته مسلمونیم نا سلامتی . یادمون میفته امام علی (ع) کار نمیکرد برای اینکه فقد خودشو سیر کنه . باغ نمیساخت و آباد نمیکرد بیابون ها رو برای اینکه خودش رو تنها سیر کنه . اما علی مرد بود . مرد .

من مرد میخوام ببینم . نیست . ندیدم . شما هم شاید حالا حالا ها نبینید .

شاید هم باشه . شاید همین نزدیکی ها باشه . شاید یه قدم اونور تر باشه کسی که کار میکنه فقد برای اینکه خدا ازش راضی باشه . شاید یکی باشه که ریا نکنه .

شاید !

دلم میخواد ببینم اون رو . میخوام مثل اونی باشم که خوبه . اونی که همه چیز رو داره در عین نداری و نه اونی که هیچ نداره در عین دارایی (غنی و فقیر !) .

اما دیگری ! شاید این جمعه شاید هم همین فردا . کی میدونه مرد رو کی میتونی ببینی !!!!

همین .


نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 توسط mxu | لينك ثابت |

خیلی دوست داشتم بدونم که چطوری میشه که آدم ها میمیرند . خوب البته تا حدودی میدونستم ولی نه کاملا . من فقط میدونستم آدم ها میمیرن چون سلول ها میمیرن . همین .

اما در سرویس وب ویکی پدیا فارسی اینگونه آمده است :

" چگونگی سیر پیر شدن و در نهایت مرگ موجودات زنده هنوز به صورت قطعی مشخص نشده است. به صورت نظری سلولها توانایی تقسیم تا بینهایت و نامیرا را دارا می‌باشند. اما در دی ان ای(DNA) زائده‌هایی به نام تلومر وجود دارد که در هر تقسیم سلولی اندازه آنها کوتاهتر شده و در نهایت پس از به پایان رسیدن آن تقسیم سلولی متوقف می‌گردد. این سیر از ابتدای شکل گیری جنین و سلول تخم آغاز می‌گردد و تا پایان مرگ موجود زنده ادامه دارد. اندازه تلومر هر فرد بسته به ساختار ژنتیکی اش متفاوت است. در بعضی از مواقع که دی ان ای فرد دچار جهش می‌گردد, سلولهای نامیرا یا سلولهای سرطانی شکل می‌گیرند که در تقسیم سلولی آنها, اندازه تلومر ثابت مانده و به عبارتی دارای ویژگی نامیرایی می‌باشند و در نهایت به خاطر همین ویژگی, باعث مرگ موجود زنده می‌گردند. "

حال کردین . چقده جالب آدم ها میمیرن (برای کسب اطلاعات بیشتر خودتون برین بگیردین دنبالش . من که تقریبا کامل مقاله مرگ رو خوندم). البته اون کسی که این مقاله رو نوشته یادش رفته که آدم ها در شرایط دیگه ای هم میمیرند که من اینجا اسمی ازش نمیبرم اما شما خودتون این کلمه ها رو بخونید :

مرده متحرک ، مرگ روح ، مرگ عشق و !!!

خوب دیگه . کافیه .

همین .


نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 توسط mxu | لينك ثابت |

 

با رفیقم عهد بستیم سال دیه کنکور هنر بدیم . این کنکور هم که گذشت ، دفترچه رو هم گرفتم ولی بدلیل منع خدمت نتونستم برم . آخه چرا دخترا باید سربازی نرن ؟! اونم در حالی که در کشوری مثل چین خدمت سربازی قبل از دانشگاه در یک دوره اجباری برگزار میشه اونم برای همه افراد چه دختر و چه پسر . باور ندارید . خودم از شبکه bbc Persian (بی بی کیارش شرف) دیدم اینا رو . همینکه دخترا میدویدند ، میپریدند و از روی موانع مثل یه مرد عبور میکردند . بعد میان ملت میگن ارتش چین قوی هست چون که تعداد افراد کشورش چیزی بیش از یک میلیارد نفره . (البته ارتش خودمونم قوی هستا ولی ....)

اصلا از بحث خارج نشیم . بخونید شرح رشته ای از رشته های هنر رو که من خیلی دوسش دارم و بنظر من یه جورایی مکمل رشته مدیریت بازرگانی است (منبع) :

" دیباچه:

آیا باید محصولات زیبا را در موزه‌ها و نمایشگاه‌ها دید؟ یا اینکه باید دنیایی داشته باشیم که زیبایی در گوشه‌گوشه آن جلوه‌گر باشد؟رشته طراحی صنعتی براساس دیدگاه دوم شکل گرفته است. البته نباید تصور کرد که رشته طراحی صنعتی فقط به زیبایی محصولات می‌اندیشد بلکه این رشته معتقد است که در ساخت محصولات مورد استفاده بشر باید از لطافت، زیبایی و ظرافت هنر و همچنین فناوری و کارآیی علم بهره گرفت تا بتوان زندگی زیباتر و راحت‌تری داشت؛ یعنی طراحان صنعتی توسعه دهنده و تکامل‌بخش محصولاتی هستند که ما هر روزه از آنها استفاده می‌کنیم. این رشته‌ که‌ شالوده‌ای‌ از علم‌، صنعت‌ و هنر است‌؛ به‌ طراحی‌ تمامی محصولات‌ می‌پردازد؛ یعنی‌ کلیه‌ لوازم‌، تجهیزات‌ و محصولاتی‌ که‌ مورد استفاده‌ انسان‌ است‌، از لوازم‌ آشپزخانه‌ گرفته‌ تا محصولات‌ بسیار پیچیده‌ مثل‌ سیستم‌های‌ کامپیوتری‌ را طراحی‌ می‌کند. طراحی‌ صنعتی‌ تلاش‌ می‌کند که‌ سختی‌ و خشونت‌ صنعت‌ را از آن‌ بگیرد تا محصول‌ صنعتی‌ برای‌ مشتری‌ لطیف‌ گردد و در این‌ کار هم‌ منافع‌ کارفرما و هم‌ استفاده‌ کننده‌ را در نظر می‌گیرد. گفتنی است که امروزه دیدگاه‌های جدیدی در زمینه طراحی صنعتی ارائه شده است. برای مثال در طراحی باید دقت کرد که کالای مورد نظر به طبیعت ضرری نرساند و قابل بازیافت باشد. یک‌ طراح‌ صنعتی‌ براساس‌ اطلاعات‌ به‌ دست‌ آمده‌، در نهایت‌ با توجه‌ به‌ فرهنگ‌ بومی‌، اقتصاد، روانشناسی‌، دیدگاه‌های‌ هنری‌، روش‌های‌ تولید، تکنولوژی‌ تولید، نوع‌ مواد مورد استفاده‌ و مسائل‌ زیست‌محیطی‌، طرح‌ محصولی‌ جدید را ارائه‌ می‌دهد یا یکی‌ از معایب‌ محصولات‌ قدیمی‌ را برطرف‌ می‌سازد.
توانایی‌های‌ لازم‌ :
در رشته‌ طراحی‌ صنعتی‌، خلاقیت‌ حرف‌ اول‌ را میزند و دانشجوی‌ این‌ رشته‌ باید توانایی‌ نوآوری‌ و تفکر خلاق‌ را داشته‌ باشد؛ یعنی‌ هم‌ هنر و هم‌ صنعت‌ را درک‌ کرده‌ و هم‌ قدرت‌ مدیریت‌ داشته‌ باشد و علاوه‌ بر موارد فوق‌ تا حدودی‌ با مباحث‌ کاربردی‌ علوم‌ پایه‌ مثل‌ فیزیک‌، شیمی‌، هندسه‌ و زیست‌شناسی‌ آشنا باشد. دانشجوی‌ این‌ رشته‌ باید نگاه‌ خود را به‌ اطراف‌ و اشیاء دقیق‌تر کند‌ و پیوسته‌ نیازهای‌ فردی‌ و اجتماعی‌ افراد را در ذهن‌ خود مرور نماید. او باید به‌ راحتی‌ با محیط‌های‌ کاری‌ ارتباط‌ برقرار کرده‌ و تجارب‌ خود را از نظر فنی‌ گسترش‌ دهد به‌ گونه‌ای‌ که‌ بتواند عملکرد طرح‌ خود را کاملاً توجیه‌ نماید و تمامی‌ مراحل‌ اجرایی‌ آن‌ را زیر نظر داشته‌ باشد.
موقعیت‌ شغلی‌ در ایران :
متأسفانه‌ در کشور ما تکنولوژی‌ تولید پایین‌ است‌ و ما تولیدات‌ محدودی‌ داریم‌ و 99% همین‌ تولیدات‌ محدود نیز کپی‌ از تولیدات‌ خارجی‌ است‌؛ یعنی‌ کارخانه‌دارها برای‌ طرح‌ جدید سرمایه‌گذاری‌ نمی‌کنند. برای‌ همین‌ فرصت‌های‌ شغلی‌ طراحان‌ صنعتی‌ بسیار محدود است‌. از سوی‌ دیگر در کشور ما ارتباط‌ نزدیکی‌ بین‌ صنعت‌ و دانشگاه‌ وجود ندارد و به‌ همین‌ خاطر صاحبان‌ صنایع‌ این‌ رشته‌ را نمی‌شناسند و حتی‌ در بسیاری‌ از کارخانه‌ها یک‌ مهندس‌ مکانیک‌، کار طراح‌ صنعتی‌ را انجام‌ می‌دهد؛ یعنی‌ هم‌ طرح‌ یک‌ محصول‌ و هم‌ تولید آن‌ برعهده‌ مهندس‌ مکانیک‌ است. بنابراین‌ فارغ‌التحصیلان‌ این‌ رشته‌ هنوز حضور فعالی‌ در صنعت‌ ندارند و تنها در بحث‌ مبلمان‌ شهری‌، صنعت‌ راه‌آهن‌ و تا حدودی‌ لوازم‌ خانگی‌ و صنعت‌ خودروسازی‌ فعالیت‌ می‌کنند ".

***********************

واقعا حیف که تو ایرون خودمون هر چی آدم بی لیاقت موجوده رو زودتر میذارن سر کار . نمونش : .. ؟>1>!!!؟!؟

نمونه نمیخواد دیه . خودتون تو جامعه زیاد دیدید آدمهایی که اصلا اصول مدیریت رو بلد نیستن و مثل رئیس قبلی دانشگاه ما فوق لیسانس ادبیات دارن و گذاشتنشون رئیس یه دانشگاه با 3500 دانشجو ؟! هر چند مدیریت گذروندن دروس تئوریک رو چندان لازم نداره اما چرا وقتی یه مدیر لایق که مدیریت خونده رو نذارن و این یارو رو بذارن اونم وقتی که بلد نبود هیچ چی از مدیریت . نه تنها دانشش رو نداشت بلکه استعداد هم نداشت بنده خدا .

اصلا برا چی باید توقع پیشرفت داشته باشیم اونم وقتی که برای مدارک آدمیزاد احترام قائل نیستند . اما در هر صورت اگه من بخوام برم طراحی صنعتی تو دانشکده هنرهای زیبای تهران رو بخونم باید قید کار برای این رشته تو ایران رو بزنم . هرچند کسی که مدیریت بازرگانی میخونه دیه نیازی به شرکت دولتی نداره خوب .......

تازشم امسال میتونم برم کنکور بدم چونکه اینقده کسر خدمت خوردم که فقط 2 ماه مونده برام . دمشون گرم . البته همین دو ماه رو هم مثل بچه آدم میخوام برم اونجایی که دوس دارم خدمت کنم . اونایی که چند تا پست پایین تر رو خوندن میدونن کجا رو میگم . هر کی هم نخونده بی خیال بشه . هر جا برم مهم خدمته .

همین دیه .


نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 توسط mxu | لينك ثابت |

عاشق تنها

امروز آغاز بیست و دومین بهار عمر تو و روزی بس زیبا است . امیدوارم روزی برسد که صد و بیست و دومین بهار عمرت را دیگران ببینند هر چند که من دیگر نباشم .

بهار با تمام زیباییش گذشت و تابستان فرا رسید . نمیدانم ! شاید تابستان هم برای خودش بهاریست بس شگرف از زیبایی جهان .

شاید روزی فرا رسد که نه من باشم و نه درخت بید حیات . شاید روزی فرا رسد که نه من باشم و نه چمن های حیات . شاید روزی فرا رسد که خورشید باشد ، ماه باشد و تو هم .

آن روز امیدوارم تو باشی و خورشید و ماه و آنهایی که تو دوستشان داری .

خواه من باشم یا نباشم . تنها تو باشی جهان زیباست . مرا چه به دیدار زیبایی ها . مرا چه .

همین .

17 مرداد 88

mxu


نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388 توسط mxu | لينك ثابت |
شاید این جمعه بیاید ، شاید هم ... 

ای کاش از دست من لااقل راضی باشه (اما نیست) 

مهدی جان ولادت مبارک 


نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388 توسط mxu | لينك ثابت |

اگر آدم ها پیاز بودند آنوقت دیگر آدمی نبود . دیگر پیاز هم نبود . آنوقت موجود دیگری بود به جای آدم و آدم بود به جای پیاز (!) .

اگر آدم ها پیاز بودند آنوقت دیگر هیچ آدمی نبود که دیگری را به گریه وادار کند . آنوقت آدمی نبود که اشک از چشمان دیگران سرازیر کند . آنوقت آدمی نبود که عروسکی را از دست کودکی بگیرد ، جنگی به پا کند ، آدمی را به اسیری بگیرد ، و قطره اشکی از چشم کودکی به زمین اندازد (شاید هم قطره خونی را (!) ) .

اگر آدم ها پیاز بودند شاید موجوداتی که جای آدم ها بودند اینقدر بد نبودند ، چون آنها دیگر آدم نبودند . موجود بودند . اگر هم کار بدی میکردند به آنها آدم نمیگفتند و انسانیت را زیر سوال نمیبردند ، چون آنها که آدم نبودند دیگر (!) .

اگر آدم ها پیاز بودند آنوقت تنها وقتی میتوانستند اشکی سرازیر کنند که پوستی از تنشان خارج میشد . آنوقت میتوانستند گریه بیندازند که برای خورده شدن آماده میشدند .

پیاز ها خیلی خوب هستند . چون وقتی به گریه می اندازند که میخواهند تمام شوند .

ای کاش آدم ها پیاز بودند . آنوقت دیگر آدم ها کسی را در روز روشن و شب تیره به گریه وادار نمیکردند .

من پیاز ها را دوست دارم چون لقب انسانیت را یدک نمیکشند .

همین .
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 توسط mxu | لينك ثابت |

امروز دومین روزی بود که تو خونه تنها بودم . امروز دومین روزی بود که ........

من و امروز و شیشه پنجره اتاقم تنها ماندیم .

گنجشک ها تنها نبودند . درختان حیاط و ریحان ها هم .

امروز صدای اسپیکر کامی رو بلندش نکردم . چون حسش نبود .

امروز نهار رو تنهایی خوردم . امروز شاید برای چندمین بار ظرف شستم . امروز معنای دقیق و واضح رو فهمیدم .

امروز خوی حیوانی آدم ها رو درک کردم .

امروز از بد شروع شد و به خوب روی آورد .

امروز از بلندای زمین خاکی بالاتر رو دیدم .

---------------------------------------------

همیشه دوست داشته و دارم که تو ارتش خدمت کنم . یه جاهایی مثل استان سیستان و بلوچستان بودم . هیچ علاقه ای به زندگی خشک و رسمی امروزی ندارم .

هر چند بچه سر به زیری هستم ، اما گاهی اوقات با بر و بچ شلوغ شهر همسفر خیابون های کج و کوله میشم و لحظاتی چند عقل و منطق رو دور میکنم و تا میتونم شاد میشم و کلهم ساکت و منزوی (منظور گوشه نشینی) بودن خودمو از یاد میبرم . اونوقته که حس میکنم یه پسر دیگه شدم (*-+-*) .

یکی از همین چند روزگار پیش به یکی از رفقا که سربازی رو کامل رفته بود گفتم دوست دارم اگه یه روز میخوام برم خدمت برم یه راست سیستان و بلوچستان (!) . اونجا درسته که از یه میدون جنگ چیزی رو کم نداره اما همیشه دوس داشتم اگه قراره یه روزی بمیرم و از این دنیای خاکی و صد درصد بی مزه راحت بشم ، تو راه وطنم بمیرم .

پسرک نگاهی بهم انداخت و کلامی بدین مزمون از زبان بی خاصیتش جاری کرد :

کمتر بازی جنگی بازی کن .

جوابی نداشتم که بهش بدم . چی میتونستم بگم . حالا هر چی میخواستم بگم من دیه دلخوشی ندارم به این دنیا و برام فرقی نمیکنه که یه سال زنده باشم یا صد سال و اینکه مرگ دست خداست .

پسرک به باد تمسخر گرفت منو .

یه وقت هایی فکر میکنم واقعا حافظ راست گفت بهم . همون شب کذایی رو میگم ...

حافظ تو فالش گفت :

خیلی بلند پروازم .

همون شب گریم گرفت و نزدیک بود تو حافظیه جلو دختر جماعت و رفقا سوتی بدم اساسی .

نمیدونم چرا آدم دل نازکی هستم و تا یه چیزی رو میبینم اشکم سرازیر میشه . آخه مرد به این ......

اصلا یه مرد که نباید گریه کنه ... البته باید گریه کنه ولی نه جلو دیگرون .

منم اون شب جلو کسی گریه نکردم . ولی خوب دیه ....

مهدی بهم یه روز گفت :

آخر با این شعارهایی که میدی رئیس جمهور میشی .

ولی من دوس ندارم رئیس جمهور بشم . دوس دارم اسلحه بدست بگیرم ، خط مقدم برم ، دشمن بکشم ، دشمن بکشم ، و باز هم دشمن بکشم و در نهایت پس از پیروزی راحت سرمو بذار رو زمین سردی که همیشه ازش متنفر بودم و جان بدم .

اما اینا همش خیالاته . من هیچوقت نمیتونم به ارتش بپیوندم چون ..... برای اینکه !!!

دلم میخواد یه روزی بیاد که هیچ فردی از افراد جامعه (فرقی نمیکنه شیعه و سنی و مسیحی و کلیمی و ...) بخاطر این زندگی نکنه که شکم داره . بخاطر این زندگی کنه که قلب داره . روح داره و چیزایی رو داره که یکم مهم تر از شکم و (...) هستند .

اما اون روز ... شاید این جمعه بیاید ، شاید .

من دوس دارم اگه میخواد بیاد ، همین جمعه بیاد . همین جمعه ای که من هستم .

دوس دارم همین جمعه ، فقط همین جمعه .

و اونوقت دیگه من تنها نیستم . دیگه هم عاشق تنها نیستم . اونوقت دیگه .......

کافیه دیه ...

همین .


نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 توسط mxu | لينك ثابت |

گاهی اوقات همین جعبه مشکی هایی (در گاهی اوقات طوسی یا رنگ های دیه هم موجود میباشد) که تو خونه خودمون گذاشتیم تصاویری شگرف به نمایش میذارن که آدم رو به تفکر وامیداره و تا اندازه ای میخندونه :) .

یه مدته که این پسر خوش تیپی که اسمش رامبده کلی گرد و خاک با این سریال طنزش تو دل من کرده . چقده حال میده آدم بشینه پای تلویزیون و به انسان بودن خودش برای حداقل چند دقیقه بخنده .

از جمله طنزپردازانی مثل رامبد جوان و مهران مدیری خیلی خیلی خوشمان می آید :) .

همیشه یه مزه تلخ وسط شیرینی طنزشون دارن . همین طعم تلخ باعث دو چندان شدن طعم شیرین طنزشون میشه (یه چیزی تو مایه های شکلات تلخ که خیلی دوس دارم !) و موجبات اینو فراهم میکنند که آدمیزادی که جلوی یه تیکه شیشه نشسته و ذل زده بهش کلی لذت ببره و ته دلش یه احسنت و خسته نباشید اساسی بگه .

طرز تفکر یه آدم باعث میشه که اینجوری به قضیه نگاه کنه . البته نباید فراموشی بگیریم و اصل موضوع یعنی نویسنده رو فراموش کنیم . اما نباید اینو از یاد ببریم که بودند فیلم نامه های محشری که توسط کارگردانان بی سلیقه به باد (شاید هم گردباد) نابودی گرفتار شدند .

چی میشد اگه این طرز تفکرات خوکشل و نایاب فقط تو طنز ایران نبود ؟

دیگه کم کم داره حالم از هر چی فیلم سینمایی بی محتواست بهم میخوره .

شاید هر پونصد (!) سالی یه بار یه فیلم درست درمون ببینم که یکم دلم رو بدست بیاره .

البته هالیوود هم با اون همه دب دبه و کب کبه ای که داره از هر 1000 و یکی فیلمی که میده بیرون نصف فیلم هم درست و درمون نداره و همش رفتن وسط مسائل حاشیه ای گیر کردن .

اصلا منو چه به نقد فیلم و سریال . من فقط میتونم مثل خیلی های دیگه بشینم پای جعبه جادو و بعد از دیدن سریال کره ای افسانه جومونگ (×) و پس از اندکی سریال ایرانی الاصل (+) فضانوردان به نتایجی که باب میل خودمه برسم .

آدمی و سلیقه ای (!) . یکی از سریال های سرگرم کننده (فقط سرگرم کننده و لا غیر !!!) کره ای خوشش میاد . یکی دیگه هم مثل من از دیدن سریال های ایرانی با تِم تلخ زندگی . هر چند خودمم از دیدن سریال هایی مثل اغما و روح سبز و غیره که تنها خانوادگی هستند و تم فضای معنوی اونها تمامی محیط فیلم رو پر کرده بود لذت بردم اما از دیدن فیلم هایی مثل مرد هزار چهره بیشتر لذت میبرم . چون علاوه بر اینکه لحظه ای هر چند کوتاه منو سرگرم کردند ، روح معنوی بیشتری هم داره .

حالا این روح معنوی کجای فیلم جا خوش کرده ... ؟!

اینو من نباید به اونایی که نمیدونن بگم . اینو باید خودشون مکشوف بشن ( :) ) . اما مقایسه طنز با اینجور سریال ها (ی مثلا معنوی) کار درستی نیست .

ضعف کارگردانی و ضعف بازیگران در مواقع اوج فیلم و نقاط صعود فیلم به سر حد قلل مرتفع ، های کلاس شدن فیلم ، موجب از هم پاشیدن شیرازه فیلم و بی نمک شدن فیلم میشه که ما در فیلمی مثل روح سبز یا اغما ، کم ندیدیم . هر چند خیلی ها الان تو دلشون میگن اگه تو هم بودی خراب میکردی ، اما من به اون خیلی ها باید بگم که من نه بازیگرم و نه کارگردان .

من فقط یه مخاطبم .

همین .


نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388 توسط mxu | لينك ثابت |

 

پیش نویشت : دلم میخواد این چرت و پرت ها رو بنویسم . کسی خوشش نمیاد همین اول کاری نخونه و کامنت بی ادبی هم نذاره که (×--____--×) . کفری میشم مثلا  :) .

کلاغ پر / شتر پر / سوسک و بقیه حشرات هم پر

این وسط ما موندیم و دو تا پر وسط دنیای بی پر ...

درخت و ماشین با هم وسط جاده موندن . نه درخت حالا باغبون داره و نه ماشین راننده و بنزین . آخه باغبون حالا دیه خیلی پیر شده و بنزین هم که خیلی وقته سهمیه بندی (حذف کلمه ی شده به قرینه نمیدونم چی چی) . این وسط راننده هم از بی بنزینی و کرایه پایین شاکیه

(! *__*!)

سراغ یه دفتر کاهی رفتن کار کلیشه ای و بی مصرفیه . سراغ دفتر خاطرات هم .

پس باید رفت سراغ مایکروسافت آفیس 2007 .

چقده دنیا بدون باغبون رنگ سردی گرفته . حالا بی بنزینی و بی ماشینی و بی رانندگی رو میشه تحمل کرد ، اما زندگی بدون وجود یه باغبون خوب که بیاد و علف های هرز کنار درخت کوچولوی حیاط خلوت همسایه رو از بین ببره واقعا غیر ممکن و شاید هم ممکن و سخته .

سه چهارم شاید هم بیشتر از زمان تشکیل هوپیتالکتوماریسینوس قرن بیست و یکم نسبت به ربع بی نهایت سینگمانیست مونده . حالا این هوپیتالکتوماریسینوس و سینگمانیست چیه به من مربوط نیس .

(?0_0؟)

رونالد گیلموس هشتم در زمان مرگ خودش گفت :

" اگه دیدید که چهار تا آدم با موهای سپید نمیتونن یک سطل آب از چاهی بیرون بکشن ، فکر نکنید که اونا هیچ چی بلد نیستند . اینو بفهمید که شما هیچ چی نمیدونید که کمکشون نمیکنید . آخه چهار تا پیرمرد که جون بیرون کشیدن یه سطل آب از چاه رو ندارن ."

حالا این رونالد گیلموس هشتم هم مثل همون فیلفوسیوس سوم میمونه ...

(1+_+1)

شما اصلا میدونید فیلفوسوس سوم کی بوده . یه روز از یکی از رفقا پرسیدم گفت نمیدونم . هر چی گفتم آدم مشهوریه و تو فیروزآباد زندگی میکرده متوجه نشد . شاید اونم فکر کرده هر کی اسمش اتیغه (عتیقه !!؟!) تر باشه بیشتر حالیشه . یه چیزایی تو مایه های افلاطون و کلام های گهر بارش یا همچنین از همون رومی های مو سپیدی که یه عمر همه میگن همینا فلاسفه بودن ! پس من چی میشم .

م ن ه م ف ل ا س ف ه م ی خ و ا م . شایدم ملافسه هستم خودمم نمیدونم :) .

سی دی رو فقط میشه وقتی استفاده کرد که چیزی روش ریخته باشن !!! معلومه که نه . یه سی دی رو میشه وقتی خام تشریف داره پر کرد از هر چی که خودت دوست داری . فقط کافیه یه رایتر + یه سیستم کامی داشته باشی .

آدمهای دنیای ما هم یا خام تشریف دارن و یا پر و پیمون شایدم نا پیمون !!!

اگه خام باشن که نمونش دور و بر ما کم نیست (!) میشه به راحتی (بین خودمون باشه ، به سختی ؟!!) پرشون کرد ، و اگه پر باشن و پیمون ؛ که خوشا به حالمون . اما اگه پر باشن و نا پیمون اونوقته که آدم ها اگه مثل سی دی ریرایت باشن میشه خاکی به حالشون مالوند وگرنه باید رفت سراغ یه سی دی (همون بنی بشر) که با حال و احوالات آدم کج و کوله ای مثل ما سازگاری کامل و منتقی شاید هم ..... داشته باشه .

تو این هارد دیکس مای پی سی خودم !؟>؟ (چی میشد اگه میتونستیم فارسی را پاسدار بنامیم ؟!) هزاران هزار (زیادی گفتم :) صدها) mp3 با کیفیت های از 64 گرفته تا 128 و 192 و نمیدونم چی چی دارم . اما میدونید چندتا از اینا رو گوش فرا میدم . شاید فقط 20 ، 30 تا + چند تایی هم شادمهر عقیلی که باید ارزش افزوده محسوبش نکرد .

(/&-ـــــ-&\)

چقده چرت و پرررت نفشتم . اندازه کل عمرم که میدونستم کد گذاری و فیلـتـــرینگ بی مورد روی حروف و کلماتم اعمال کنم امروز اعمال کردم . شاید این تعداد از کل فیلـتـــر های سازمان غیر محترم فیلــتــرینگ ایران هم بیشتر باشه .

فقط یه نکته جای بسی فکر و تامل داره . این سازمان غیر محترم فیلـــتــرینگانونیسم بهتر بود در (در به معنای مکان یا شاید هم جسمی که باید برای بعضی جاها و در بعضی از موارد خاص و غیر خاص گل گرفت ) سازمان بی هویت و بدرد نخورشو تخته میکرد و عوض این کارا چند مدتی رو روی فرهنگ سازی برنامه ریزی میکرد .

تا به کی اُمّل (همون منسوخ نشینی) گرایی ...!!! خودمم نیدونم ×_×

نمیدونم تا کی میخوان اینقده چشای بینای بعضی آدمها رو روی سایت هایی که ارزش ندارن به نوعی فیلـــتــر کنن (آخه دیگه تینی پیک چرا ؟!  t!ny p!c [dat] com) . اصلا به من چه .

چرا بحوثات غیر مرتکبه Cیاسی ؟!

یاد ترانه یاسی ، یاسی افتادم . آخیییییی . چقده رمانبیک !!!

همین .


نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388 توسط mxu | لينك ثابت |

پاریس هیلتون paris hilton 

زمانی تن خاکی مردم شهر خود را در میان گرداب آب و خاک دیدند . مردمی که مدعی حکومت بر کشوری عظیم در زمان ساسانیان یا هر کوفت و زهر مار دیگری بودند ...

چه شدند ... ؟! تبدیل شدند به تلی از خاک .

امروز (شاید هم دیروز) دوستم کلامی گفت که شاید خیلی های دیگر هم گفتند . دلم سوخت برای خودمان که تفکرمان اینگونه ضد بشری مانده .

حال چرا سخن از پایتخت بودن شهرم را به میان آوردم .

یکی از رفقا به نقل از فردی چنین گفت :

"تو خود تهرون بچه شیرازی ها رو تحویل نمیگیرن ... ! یه بار یکی از رفقا رفته بود تهرون برای یه کاری . یه یارویی که نمیدونم از کدوم خراب شده ای اومده بود تهرون و اونجا مونده گار شده بود از رفیقم میپرسه کجایی هستی . رفیقم هم میگه بچه شیرازم . یارو هم با حالتی تمسخر آمیز در میاد بش میگه بچه شهرستونی هم که هستی !!! ... !!! "

اینه ... ! اینها آدمهای پایتخت نشینند . فقط اون پایتخت رو نمیگم . همین شهر خودمو میگم + شیراز خودمون .

دیروز وقتی با یکی 2 تا از رفقای هم کلاس قدیمی سر صحبت رو باز کردم رفیقم بعد از ادامه راه پیماییمان در اومد تو روم گفت :

"خوشم نمیاد با بچه دهاتی ها (!) صحبت کنیم ."

احساس خجالت از اینکه مردم ایران (شاید هم اطرافم) اینگونه هستند تنم رو به لرزه درآورد . آخه چرا اینقده تمسخر و اینقده بالا نشینی !!!

مگه اونی که تو یه روستا کنار رود آب که یه درخت (احتمالا سپیدار) هم داره زندگی میکنه با من که تو شهر (به اصطلاح شهر !!!) زندگی میکنم یا حتی اونی که تو خود شیراز (شهر مثلا فرهنگ و ادب !!!) زندگی میکنه و مونس حافظ و احتمالا به درصدی قوی فال حافظه و یا حتی یکی دیگه که تو اونور ایران و سط پایتخت کشور (منظور تهرون) نشسته و مدعی پایتخت نشینی و نهایت شهر نشینی و صد البته با کلاسیه و یا حتی هزاران آدم دیگه تو خاک خوش بوی وطنم (،) چه فرقی با هم دارند .

یعنی من با تو و دیگرون فرق میکنم !

اگه نمیکنم یکی بپره وسط بگه چرا بعضی از هم وطن های (به اصطلاح روشن فکر و شهری (در حقیقت محکوم به خاک دوستی)) من اینجوریه طرز فکرشون .

یکی بیاد به اونی که تو تهرون زندگی میکنه بگه مگه شیراز چندین سال پایتخت همین ایرونی که حالا داری داخلش نفس (شایدم دود) میکشی نبوده ؟!

یکی دیگه هم بیاد به این رفیق ما بگه اگه بخوایم اینجوریا فکر کنیم و دهاتی و شهری و پایتختی و با کلاس و بی کلاس و بی فرهنگ و با فرهنگ و با شخصیت و بی شخصیت و ترک و لر و فارس و بلوچ و کرد و هزار تا قوم دیگه بکنیم ؛ فکر میکنی ایرانمون پیشرفت میکنه !!!

نه ، نمیکنه !

همه ما فرزند همین خاکی هستیم که هزاران رودخونه داره که کنارشون درختهای سپیدار (شاید هم زردآلو یا پرتقال و سیب) جا خوش کردن .

حالا باز بعضی ها بیان بگن من بچه ی شهرم ! من شخصیتم ...........

خاک تو سرت کنن اگه فکرت اینجوری باشه .

همین .

* پی نوشت 1 : یاد گرفتم هر چی دوست داشتم بنویسم .

* پی نوشت 2 : یاد گرفتم خاک ایران رو + ایرانی های سراسر دنیا رو دوست داشته باشم .

* پی نوشته 3 : یاد گرفتم با حرفی از سر بی عقلی انسان بودنم رو زیر سوال نبرم .

* پی نوشت 4 : یاد گرفتم که فقط یاد نگیرم ، عمل هم بکنم .

* پی نوشت 5 : of , kf , df , bf , af , qf , gf , if , uf , xf , if , if , if

* پی نوشت 6 : منی که بال و پر دارم / سراغ بی خبر دارم / میان آتش و آبی / سوار بی سپر دارم / میان هستی و مستی / دوباره جان به سر دارم / کنار رود پر آبی / یکی دو تایی خر دارم

* پی نوشت آخر : خودمم میدونم همه اینجوری نیستند .

اما  . . .  !؟#$@؟؟...>"+/!  =  ?*ــــ*؟


نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388 توسط mxu | لينك ثابت |

فاز اول :

تا یکی دو سه روز پیش میخواستم کلی بد و بیراه به زمین و زمون و بازیگر جماعت بازیگر نما بگم اما ...

بیاین اصلا یه قطعه از یه شعر با هم بخونیم بلکم یادم بره ...

روز و شب ها رفت

من بجا ماندم در این سو ، شسته دیگر دست از کارم

نه مرا حسرت به رگ ها می دوانید آرزویی خوش

نه خیال رفته ها می داد آزارم

لیک پندارم ، پس دیوار

نقش های تیره می انگیخت

و به رنگ دود

طرح ها از اهرمن می ریخت

  ...

تا شبی مانند شب های دگر خاموش

بی صدا از پا درآمد پیکر دیوار :

حسرتی با حیرتی آمیخت

فاز دوم :

بعضی وقت ها روزنامه خوندن اینقده مفیده که حد نداره !!!

تا حالا شده که بخواین یه متن طولانی یا حتی یک صفحه از یک وب رو سریعا ترجمه کنید  و وقتی نگاه به عقربه های ساعت می اندازید میبینید که ساعت کمی بعد از 23:00 رو نشون میده ؟!

در این مواقع چکار میتویند بکنید ؟

هزار تا دیکشنری رو زیر و رو کنید ؟ یا اینکه یه سر بزنید به اینترنت و با یه مترجم آنلاین روبرو بشید ...

سایت گوگل مترجم خودشو به زبان فارسی هم تجهیز کرده . البته این خبر یه ماه پیشه اما خیلی ها هنوز از عمق مفید ماجرا خبر ندارن .

کافیه یه سر به آدرس زیر بزنید :

translate.google.com

اونوقت در کادر مربوطه ، یا آدرس صفحه وب مربوطه رو بزنید یا متن مورد نظرتون رو وارد کنید و سپس در پایین کادر زبان مبدا و مقصد رو انتخاب کنید .

فکرشو بکنید وب خودتون رو به زبان ژاپنی یا فرانسوی یه نفر از اون ور دنیا بخونه !!!

چقده خوب میشه ها ... و حتی اونوقت اگه رفتین یه وب ژاپنی و میخواستید یه کامنت بذارید کافیه با مترجم گوگل متن خودتونو به ژاپنی ترجمه کنید !

چقده دنیا کوچیک شده .

حد فاصله من و تو فقط چند تا صفر و یک شده . فقط چند تا صفر و یک .

اما چقده بد میشه اگه یکی تو دنیای مجازی خود کشی کنه تا دنیای واقعی براش لذت بخش تر باشه . یعنی وب نویسی اینقده بی مزه و بی خاصیته که بعضی ها زود ازش زده میشن ؟ مگه اینایی که میان مطلبی رو به عنوان پست در وبلاگ خودشون میذارن هدف برای این کارشون ندارن ؟ خوب به من چه .

اینجا من تو خونه ای که تو دنیای مجازی ساختم راحتم . خیلی راحت .

همین .


نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388 توسط mxu | لينك ثابت |
عناوين آخرين مطالب ارسالي
» آخ ببخشید تو رو خدا
» گل بود و به سبزه نیز آراسته شد ...
» پاییز است
» ۲۸ مهر مبارک
» گذر از کلیشه ها
» تلخی یک لبخند
» خاطرات با طعم تلخ
» و آنهایی که میترسند
» سیب زمینی
» گینه ی بی صاحب 18 سپتامبر 2009
» همین آخرین جمعه
» ترانه علی دوستی یا نویسنده وب اسپوت لایت ؟!
» سر خط اخبار
» همین چند خط غریب روزگار
» Black water
» چند عدد فاز
» شاید ، فقط شاید !
» فقط مرد !!!
» چگونه یک آدم پیر میشود و در نهایت ....
» من هنر را دوست دارم
» شاید تابستان هم برای خودش بهاریست
» این جمعه هنوز ساعاتی رو داره ...
» آگر آدم ها پیاز بودن
» سرباز خط مقدم
» تنها گاهی اوقات
» یک بازی ساده
» روزگاری غریب در غربت سرا
» تا دو سه روز پیش
» دنیای رویایی
» رنگ مریض کاکتوس های آنگولا

mxu

mxu

mxu

http://mxu.blogfa.com

عاشق تنها

عاشق تنها

عاشق تنها

اینجا رو خودم ساختم . خودم خرابش کردم و خودم دوباره ساختم . به خانه نوساز من خوش آمدید . mxu کاش میشد عاشقی را خاک کرد / کاش میشد رنگ دل را پاک کرد

عاشق تنها

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog