* فاز اول (ماه رمضان)
بالاخره ماه رمضان هم از پس ماه شعبان آمد . هر سال رسم همین است و تا بوده و خواهد بود . هر سال عده ای در این ماه مبارک مسلمان شده و در کوی و کوچه دست به خلافی از سحر تا خود غروب آفتاب نمیزنند و وای بر روزی که شب شود !
نمیخواهم امسال به مانند سال گذشته اینجا مجلس و موعضه راه اندازی کنم و اندکی هر چند کوتاه و مختصر در وصف مردم بوقلمون صفت سخن به میان آورم .
بوقلمون صفتان همان به ، که به میان مزرعه روند !
به من چه . بهتر است از مهمانی لذت بردن . دیگران هم اگر با پند ما آدم شدند که معجزه ایست برای خود وگرنه :(
* فاز دوم (حمید گودرزی)
امروز اولین قسمت سریال خورشید پنجم از شبکه به اصطلاح جوان (!) پخش شد و به مانند دیگر سال های گذشته مردم مهربان و فیلم دوست و سریال بین را روبروی صفحه ای چند اینچی میخکوب کرد . ما هم به مانند دیگران !!!
اگر حمید گودرزی هیچ گاه در مصاحبه خودش نگفته بود که من سوپر استارم من هم از این بازیگر خوشم می آمد . اما حمید گودرزی در اوان جوانی و سر حد غرور خود حرفی را زد که تا عمر دارم از ذهنم بیرون نخواهد رفت . هر چند گذشته گذشته است و چه من خوشم بیاید و چه نه ، این بازیگر کار بلد است . (اما به راستی چرا غرور ؟!)
* فاز سوم (سنگ و کلوخ و مرمر)
مانده ام . میان اینهمه سنگ و کلوخ و مرمر و دیگران . مانده ام . میان خوب ها و خوبان . مانده ام . که من چه میخواهم . چه میکنم . چه میشوم . دلم سنگ شده . نه آن انسان گذشته ام و نه در کل .....
آنروزگاران که سر تیتر وب خود را چنین نام نهادم در خیال و ذهنم چیزی بود که اکنون شاید به جرات بتوانم بگویم نیست . ساعت ها و روزها و ماه ها و شاید سال ها گذشته . اکنون دلم پند گرفته . پند گرفت از آن همه جور و جفا . از آن همه بی صفتی و تنگ نظری روزگار . پند گرفته ام . شاید .
اما مانده ام چه کنم با آنهمه سنگ و شاید کلوخ و مرمر . بیایم دل را به دریا زنم و قصری از جنس مرمر بنا کنم یا اینکه سنگ سنگ بنایی بسازم و یا از روی ندانم کاری با تکه کلوخی سر کنم ؟!
خودم هم وامانده ام (؟) . شاید گذشت زمانه مرا انسان تر کند .
اما اکنون که گذشت زمانه رنگ بی روح و خشن خود را رخ نموده فهمیده ام که تنها نیستم .
و خدایی که در این نزدیکی است . و خدایی که در این نزدیکی است .
* فاز سیزدهم (دنیایی مجازی)
میان دو خط دست نوشته ام که تفحس میکنم ، چشمانم هزار و یک راز و رمز کلامم را میبیند که در سیاهی کلمات گم شده اند . شاید اینجا وقتی منور شود که تنها خودم بدانم و بس .
چه تفاوت دارد ، کلاس کوچک دوست و قصر یخی آفتاب !؟ هر دو وهم وخیالند .
کبوتران سپید بال را تجسم رویای خیالی و قشنگی پندارم که نبوده . شکوه و عظمت بی پایان ذات پاکش را در وجود بنده ای حقیر در اوج بزرگواری و زیبایی دیده ام . خدایا شرمسارم از آن جهت که زیبایی را تنها در رخ یار دیدم و به نقاش بزرگی همچون تو نتوانستم بیندیشم . شاید باید رنگ زمانه مرا به خودم می آورد ، که آورد .
خدایا ... بزرگی ... دوستت دارم ... و تنها خواهم در راه تو قدم بردارم و میخواهم مرا راهنما باشی و بس .
هر چه تو خواهی همان شود . چه یار باشد و چه نه !!!
* فاز پی نوشت
پچر 1 : دل دیوانه من رخ بنما ، تا شوم مست گداخانه و گلدان مریدان حرم
پچر 2 : کتاب کیش گم کردگان را نخوانید از ما به شما نصیحت !
پچر 3 : تا حالا فک کردین چرا آدم باید رنگ عوض کنه ؟!
پچر 4 : تو این کره خاکی دنیای مجازی رو خیلی دوس دارم چون فقط یه دنیا نیست بلکه یه دنیاست .
پچر 5 : دلم برای خیلی ها تنگ شده اما چه سود ؟!
پچر 6 : همین .
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 توسط mxu | لينك ثابت |







