تبليغاتX
عاشق تنها
عاشق تنها
کاش میشد عاشقی را خاک کرد / کاش میشد رنگ دل را پاک کرد

http://gallery.photo.net/photo/3253910-lg.jpg

گم میشم . پیدا میشم . دستامو هوا میکنم . چشامو میبندم . پرواز میکنم . پرواز میکنم ! پرواز میکنم ؟! نه پرواز نمیکنم ؟ مگه من یه پرندم ..... ؟

آواز میخونم . نوچ ... ؟ آواز هم نمیخونم ؟ مگه من یه پرندم ..... ؟

احساس میکنم یه خورده دارم عاقل میشم و یه خورده دارم پرنده دوست میشم اما هیچ گاه پرنده نمیشم !

آخه پرنده ها یه دل کوچولو تو این سینشون دارن که تالاپ و تولوپ میزنه .

پرنده ها هر وقت دلشون بگیره میتونن پرواز کنن .

پرنده ها هر وقت گم میشن حتما یه جای خوب دارن آواز میخونن و هر وقت پیدا میشن حتما یه پیام خوب با خودشون دارن .

پرنده ها چشاشونو نمیبندن چون اگه چشاشونو ببندن میخورن تو ستون برق !

پرنده ها از همون اول پرواز رو بلد بودن اما ما با این هیکل گنده خودمون اگه دو ریال پول تو جیبمون نباشه نمیتونیم پرواز کنیم .

پرنده ها اگه آواز بخونن ، همه دنیا (به جز عده ای بی سلیقه) از آواز خوندنشون سر ذوق میان ، اما ما آدمها یا بلد نیستیم آواز بخونیم یا اینکه وقتی سر به آواز بلند میکنیم عالم و آدم رو فراری میدیم .

پرنده ها خیلی خوبن . مثلا اگه یه دسته گنجشک یه گنجشک رو ببینن که داره دست پا میزنه همه دور تا دورش جمع میشن و با جیک جیک کردنهاشون باهاش هم دردی میکنن هر چند که کاری از دستشون بر نیاد اما ما آدمها اگه ببینینم هزاران هزار نفر جلومون دارن تیکه پاره میشن با اینکه کار از دستمون بر میاد اما بازم میگیم مگه این هم وطنمونه که دلمون بسوزه !!!

پرنده ها خیلی دلسوز تشریف دارن . آخی ... نازی ....

ما پرنده نیستیم ؟ یعنی من نیستم ؟ پول اونو هم ندارم که سوار پرنده های خوش هیکل سر تا پا آهنی بشم اما پرنده ها رو خیلی دوست دارم .

منم میخوام مثل پرنده ها باشم .

منم میخوام گم بشم برم یه جای خوب . پیدا بشم و یه خبر خوب بدم . پرواز کنم اما نه با پرنده های آهنین یا حتی با بال های نیمچه الکی ، بلکه با ذهنم . پرواز کنم تا اوج آسمونی که هفتم و هشتم نداره . همون آسمون .... همون .

آواز هم بخونم اما نه از نوع شجریان و مفتخری و امثال کلهم رپرها و پاپولیست ها و نئو راکیست و بر و بچ غیره . آواز بخونم اونم آواز برابری و برادری . آواز بخونم اونم از نوع پرندگان و شاید هم گنجشک های توی آسمون خدا .

آره دوستان . من هم میخوام یه پرنده باشم . یه پرنده .

* پی نوشت : خیلی وقت ها خودمم نمیدونم چی مینویسم . مطمئنم شما هم نمیدونین چی نوشتم . اما حالا ایندفعه میدونستم چی نوشتم هر چند میدونم شما نمیدونید چی نوشتم . اما فرقی نمیکنه شما بدونید یا اینکه نه . مهم اینه که من میدونم و اونی که باید بدونه . مهم اینه که پرنده ، پرنده است و انسان ، انسان . حالا هر چی میخواد من بخوام پرنده باشم . هر چی میخواد ، خوب بخواد . اینجاست که شاعر میگه : من یه پرندم / آرزو دارم / تو یارم باشی / من یه ......  .  همین .


نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 توسط mxu | لينك ثابت |
      

حيات طيبه

   

سوخته شده تن عریانم از آفتاب شب تلخ روزگار . امروز که نه اما دیروز و فردا را دوست ندارم . امروز خیلی بد تر از آن بود که بخواهم دوستش داشته باشم یا اینکه حتی بخواهم درمورد آن فکر کنم که آیا دوستش دارم یا نه .

امروز یک روز بد میان سالی بدتر و عمری بد تر از بد بود .

اینجا ایران و من ایرانی !

خاک بر سرم کنند اگر در میادین بین المللی توان گفتن این را نداشته باشم که من ایرانی هستم و بیش از آن خاک بر سرم کنند که ببینم چه بر سرم می آید و آنوقت با افتخار سر بلند کنم بر ایرانی بودنم .

روزگار بدی است . خیلی بد .

به اسم ایرانی بودن خودشان شرفشان را زیر پاهای تا وجبی در کفش رفته له میکنند و ما انسان های دیگر با پاهایی برهنه بر روی خود قدم میزنیم تا نبینیم چه بر سرمان آمده .

می آید و شاید بیاید همین جمعه .

گناهمان زبان بستگیمان و ثوابمان نماز نخوانده امان .

دلم روز خوش بهاری را آرزوست که گریان بودن در آنروز فقط برای یار باشد و نه برای یار .

گناهمان را پنهان میکنیم .

ایرانی بودن خودمان را کتمان میکنیم و درنهایت دارایی از روی نداری چند قرانی هایمان را انبار !

روزی که رسد روز خوشی است برای خود . اما آن روز آیا رسد ؟

سوخته تن و بدنم .

گریان شده ام میان ظلمت شب .

اینجا روز و شب برایمان شده از هر زهری تلخ تر .

اینجا روز و شب دیگر معنایی ندارد .

اینجا شرف ها ، لگدمال غرور بیجای قدرت طلبان بی درد شده .

کاش بودم گریان تر از حال . کاش .


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 توسط mxu | لينك ثابت |
یه مدت بلاگفا اینجا خراب بود اما بلاگ اسکای نه ...

برا همین هم وب بلاگ اسکای رو آژوندم . هر کی میخواد بره این تو تا پست آخر رو بخونه  . اینم لینکش :

  • روزت مبارک
  • دیروز تمام شد

  • نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 توسط mxu | لينك ثابت |

    4 سال به مانند برق و باد گذشت . امروز تا اونجایی که تقویم نشون میده باید 20 خرداد باشه . عصر امروز بود که دختر کوچولویی که هنوز پاشو به عرصه کثیف جامعه نگذاشته تکه کاغذی که عکس رئیس جمهور مردمی بر روش نقش بسته بود رو بهم داد . فقط میدونست که رئیس جمهور رو باید دوست داشت . فقط میدونست فردی که میون مردم باشه ، فردی که مردمی بودن شعارشه رو باید دوست داشت .

    قدمی جلوتر گذاشتم ، مردمانی رو میدیدم که تکه پارچه هایی سبز رنگ رو بر دستانشون بستن و فکر میکردن دنیا الان دیگه سبز ، سبز شده ....

    از اونها با نیش خندی گذشتم . به راستی بعضی رفتارشون خنده دار بود ....

    سنگ فرش شهر قشنگ و پاکمون الان ملبس به لباسی کاغذین با نام ها و رنگ های متفاوت شده بود . عده ای احمدی ، عده ای موسوی و در گوشه کناری هم دو نامزد دیگر !!!

    خواهران بسیجی و دخترانی دگر شکل در گوشه و کنار هر یک از ستاد های انتخاباتی به چشم میخوردند .

    امروز شهر ما با وجود 4 خیابانی که داشت شاهد دیدن قریب به 4000 نفری بود که کاندیدای خود را دوست داشتند .

    دلم میخواست من هم کنار جمعیتی بایستم که کاندیدا ها را از جان و دل دوست داشتند . اما خنده ام میگرفت .

    خانمهایی را دیدم که تکه پارچه سبزی را بر صورت خود بسته بودند و خانمهایی را دیدم که صدایشان رساتر از هر صدایی نام احمدی نژاد را فریاد میزد .

    پسرانی را با موهای یک طرف صاف کرده و پسرانی با موهای فشن و چهره هایی مثلا آپتودیت ؟!

    و گوشه کناری هم پیرمردهایی چون من که تنها میتوانست به جمیع جماعت لبخند زند و بس .

    زیاده گویی کافیست ....

    تا به امروز هر آنچه در صدا و سیما دیدید حقیقت بود . حقیقتی تلخ . حقیقت بود آنهمه آمار و حقیقت بود آنهمه طنزی که برای خنداندن مردم جنابان موسوی و تیم ملی روایت میکردند . پارچه سبزی به دست مردم میدهند و از اعتقادات مردم در جهت نیل به اهدافشان نهایت استفاده را میکنند .

    به راستی چرا ؟!

    در زمان های گذشته هم همینگونه بوده . اما این طرفند های انتخاباتی برای مردم خوش باور رنگ و جلا دارد و برای مردم خوش فکر و عاشق وطن رنگ باخته .

    دیروزی ها امروز آمده اند و میخواهند نشان دهند آنچه را که خود میخواهند . دیروزی ها میخواهند بگویند که دکتر احمدی نژاد کلاه بر سر مردم گذاشته . اما ای دیروزِی ها شما مگر کور بودید که نتوانستید ببینید دولت چه خدمت ها که نکرد . دیروزی ها گوشت و سیب زمینی را اقتصاد میدانند و اقتصاد دانان گوشت و سیب زمینی را خوراکی . اگر اینگونه است فولاد از دید دیروزی ها خوراکی است چون گوجه و سیر شده است اقتصاد ...

    کجا دولت منکر گرانی مواد غذایی شد ؟! کجا ...

    ما همین را بگوییم که در علم اقتصاد که خیلی ها الف آن را هم بلد نیستند بنویسند و ادعاهای پوچشان گوش فلک را کر کرده و آمده اند رئیس جمهور که نه بلکه سوار بر منصب قدرت شوند آمده که نرخ اجناس را بنگاه های اقتصادی و همچنین دلالان از خدا بی خبر تعیین میکنند . من نمیگویم از اقتصاد چیزی بلدم بلکه میگویم از آن مدعیان سر و پا دوزاری ، بیشتر بلدم و اگر اینگونه است من رئیس جمهور شوم بهتر است تا آنها . دولت هم گفت اگر شما راهکار برای کاهش قیمت ها دارید خوب بگویید ... (فقط بلدند حرف گوجه و نخود و سیر و گوشت گوسفند مرغوب بزنند ... )

    اما امروز ..........

    امروز توهین به رئیس جمهوری که هنوز رئیس جمهور کشور است مد شده ....

    امروز آمار های رسمی کشور و نمودارهای آن مار های رنگی شده ...

    امروز رنگ سبز شده علم بر روی کوهی از دروغ ...

    امروز موسوی فکر میکند همه کاره است ...

    امروز کروبی 300 میلیون را حلال میداند برای خود ...

    امروز رضایی فردی است که جنگ را هدایت کرد (و اما شهدا چه ؟!) ...

    امروز رضایی فردی است که با حرفی آمریکا را ترساند (و اما این همه خون جوانان چه ؟!) ...

    امروز برخی پسران و دختران گول ظاهر قضیه را خورده اند ...

    امروز طرفدار دکتر احمدی نژاد بودن جرم است ...

    امروز نشریه دانشجویی اگر طرفداری از رئیس جمهور کشور کند خبط کرده ...

    امروز عدالت محوری همان معنای گدا پروری را دارد ...

    امروز راه آهن شیراز – اصفهان را دولت های قبل کشیده اند و دولت نهم هیچ کاره شده ...

    امروز سهام عدالت همان پول برای دادن رای نشان داده شده (همان گدا پروری ؟!) ...

    امروز طرفداران موسوی هر چه میتوانند به طرفداران احمدی نژاد فحش میدهند ...

    امروز طرفداران احمدی نژاد به دوستانشان فحش نمیدهند ...

    امروز دو چشم هم کم است برای دیدن حقیقت ...

    امروز ، امروز و فردا فرداست ...

    در راه برگشت به خانه پسرکی را دیدم که پوستر رئیس جمهور مردمی را بر روی درب منزلش میچسباند و پسرکان و دخترکان معصوم و بی گناهی را دیدم که با فریبی که خورده اند جلو ستاد موسوی جمع شده بودند و فکر میکردند کار درست را خوشان میکنن و هی پشت سر هم شعار ... میدادند و در نهایت دوستانم را دیدم که فریب طوفان سبز رنگی را خوردند که موسوی به راه انداخت تا از آب گل آلود ماهی بگیرد . فردی که نه اقتصاد میداند ، نه سیاست ، نه ادب ، نه انسانیت ، نه شجاعت دارد و نه مردم دوستی بلد است . فردی که از جنس مردم نیست اما میخواهد مردم او را آنگونه که دوست دارد و نیست ببینند .

    امروز تنها خنده ام گرفت زیرا گریه دیگر بی فایده است . گریه ها را وقتی کردم که وقتش بود . حال باید خندید و به فکر ایرانی بود که سالهاست در دست ......... ............. .... .. ............. .....

    به امید ایرانی آبادتر و سالم تر و بدون ریا و دزدی و کلاه برداری و عوام فریبی . الهی آمین .


    نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 توسط mxu | لينك ثابت |

    یواش یواش فک کنم ....

    امروز فک کنم خیلی حالم خوفه . (اما شما نگاه کنید یه جوون تو چند دقیقه چقدر فکر از ذهنش میگذره !!!)

    فک کنم کم کم دارم کچل میشم . فک کنم این ترم هم مثل سه ترم قبلی 15 تا بشتر پاس نکنم . فک کنم فردا باید برم یونی و یه سر هم فرمانداری تا یکم پول ازشون بگیرم . فک کنم فردا دیگه همه خوشی هام تموم میشه و باید یکم خرخونی از نوع + بکنم . فک کنم بسکه آلزایمر نوع m رو به خودم تلقین کردم ، جدی جدی آل گرفتم . فک کنم الان آهنگ هایده خیلی فاز میده اما الان آهنگ حمیرا گذاشتم ، فک کنم اینم فاز میده . فک کنم بهتره تابستون رو یه برنامه دقیق بریزم که هم تو زمینه شغلی پیشرفت فوق العاده مثبتی داشته باشم و هم یه نیم نگاهی به ارشد داشته باشم . فک کنم امسال یه آزمایشی ارشد امتحان بدم بد نباشه . فک کنم هیچ کس این متن رو نمیخونه . فک کنم مطبوع بی نهایت خوشش اومده بود از نشریه ، چون اولین فردی بود که به راستی از ته دل گفت عالیه (بقیه فقط گفتن ... ، همین !) . فک کنم حرفی که امروز به ..... گفتم حرف خوفی بود و فک کنم دیروز جلو مامان جون و خاله جونم کار درستی انجام دادم . فک کنم فردا هوا بهتر از امروز و امروز بهتر از دیروزه . فک کنم دکتر نجف پور یه آدمیه که یکم ترسید . فک کنم سه نقطه صدمین شمارشو به موقع نتونه بده بیرون . فک کنم مهدی سال دیه نیاد با من دو تا رشته تحصیلی همزمان بخونیم . فک کنم دنیا دو روزه (شاید هم سه روزه) پس برای دیروز نباید فردامون رو خراب کنیم . فک کنم آتیش پاره یکم از دستم ناراحته (یعنی فک کنم من بی معرفت تشریف دارم !!!) . فک کنم امسال ، هم آتیش پاره و هم نسیم کنکور دانشگاه های خوبی قبول بشن (البته فک نکنم ، اما براشون دعا بسیار میکنم) . فک کنم سیده فاطمه تو دبی خیلی بش خوش میگذره (یعنی آرزوم اینه که بهش خوش بگذره) . فک کنم اون دوستیم که وبش Eshgh-18 بود دیه نیاد نت (شایدم بیاد و نخواد جواب بده) . فک کنم آرمین به من لقب بی معرفتی رو اساسی چسبونده (البته اونکه داره خرخونی میکنه فک کنم !) . فک کنم علی خیلی بی معرفته و یکم مخش تاب داره . فک کنم حسین خیلی دروغ میده و اساسی هندونه میزاره زیر بغل آدمیزاد . فک کنم سیمین همچین دختر بدی هم نیست که من فک میکردم . فک کنم ... خیلی از دستم دلخور بشه (امیدوارم نشه و نگه یارو جو گیره ، و امیدوارم فقط بگه !) . فک کنم احسان (داداشیم) یه خورده شبیه دایی رضای خودمه . فک کنم الان دایی قاسمم تو سراوان داره اشرار رو نفله میکنه . فک کنم تروریست ها کارهای بد میکنن (تو ادامه مطلب بخونین ، البته اگه کسی این متن رو کامل خوند ، که بعید میدونم!) . فک کنم زهره الان داره گیتار میزنه برا ؟! . فک کنم زهره دختر معصوم و پاکی باشه که بلد نیست دروغ بگه . فک کنم حسن در مورد من اشتباه تفکر کرد و متن آخرین پست وب رو قبل از حذف تمام مطالب نخونده بود درست (فک کنم که فک میکرد من اومدم اینجا یه هفت هشت تایی GF ردیف کنم (همون چیزی که eshgh-18 فک کرده بود!؟) !!!) فک کنم حمید رو خیلی وقته ندیدم (نمیدونم الان رو تاکسی تو شیراز کار میکنه یا نه !) . فک کنم ابیراهیم با اون پشت پایی که خورد دیگه حوس عاشقی به سرش نزنه . فک کنم امروز که "@ِّ(: رو دیدم دوباره دلم براش تنگولید (فک کنم علی اشتباه میکنه در موردش و اون کلا دختر خوفیه) . فک کنم خالم راست میگه که من خوش تیپ تشریف دارو و ظاهرا بدک نیستم (البته من هر روز که خودمو تو آینه میبینم همچین نظری ندارم !) . فک کنم شماره اول نشریه بسامد رو 13 مهر بدم رو وب (www.basamad.blogsky.com) . فک کنم فرمانداری بهم پولی رو که مستحقش هستم رو نده . فک کنم علارغم حرفی که دیروز مشتیه تو مشکات زد ، کمانی که ارزون حساب میکنه و هوامونو اساسی داره آدم خوبیه و اون مشتیه تو مشکات آدم ریشوییه . فک کنم خوابم نمیاد اما دوست دارم یه آهنگ بذارم و بخوابم . فک کنم امروز بهار حس و حال داره و گل سرخ تو باغچه خونمون خیلی خوشگله . فک کنم لیلا یا یه تختش کمه یا شاید پاتریس یه تختش کمه . فک کنم تابستون وقت خوبیه برای فکر کردن در مورد آینده و آینده . فک کنم ایوب اگه دستش به من برسه (بخاطر حاضر نشدن کارت های تبلیغاتیش) پوست از کلّم میکنه . فک کنم نوشی خانم خیلی دختر پر انرژی و جالبیه . فک کنم یاسر محبوب یه آدم نوستالوژیکه (شایدم دراماتیک یا حتی ماتیک) . فک کنم خیلی پررو و تا اندازه ای بی ادب شدم (باید جلو بی ادبیم رو بگیرم و به پر روییم افزوده کنم . دیگه جلو دخترا دست و پام نمیلرزه !!!) . فک کنم الان ساعت 18:32 دقیقه است (یعنی دسک تاپ اینو نشون میده .) . فک کنم دلم برای نیلوفر که پارسال رحمت خدا رفت تنگ شده (خدا بیامرزدش . اللهم صل علی محمد و آل محمد) . فک کنم چشام داره کور میشه (به کچلی کوری رو هم افزوده کنید تا بگم بعد !) . فک کنم یه شاخه گل رز سرخ برای یه ملاقات کافیه (مکان حافظیه باشه بهتره ، شایدم یه کافی شاپ شیک و با کلاس !) . فک کنم دوست دارم قرآن و نهج البلاغه رو هر روز صبح بعد از نماز بخونم (ولی نمیدونم چرا صبح ها اینقده خوابم میاد و جدیدا تنبل شدم !) . فک کنم آقای اسدی خیلی آدم خوبیه (فقط بعضی وقت بعضی ها نمیدونم چرا چیزای بدی پشت سرش میگن !) . فک کنم حراست دانشگاه جای مخوفیه (و بدیه) و من به هیچ عنوان نباید مخلوط بشم باهاش حتی اگه پیشنهاد کار دادن (چون دایی خدا بیامرزم (که خیلی دوسش داشتم) گفت از آدم جاسوس و منافق و ریاکار متنفره) . فک کنم آلبوم جدید رضا صادقی رو باید یا دانلود کنم یا بخرم (شرمنده آقای صادقی هم هستیم که نمیتونیم مجازشو تهیه کنیم . اگه شیراز مجازش گیرم اومد یه دونه میخرم تا از دستم دلخور نشه ، فک کنم خیلی شادمهر و رضا صادقی و ... رو دوست دارم) . فک کنم دلم برا مسعود قاسمی و چهره خوشکلش (شاید معصومش) تنگ شده ! فک کنم دلم برای یه جلسه سه نقطه تو دل حیاط حافظیه با تمام بر و بچز تیم ملی سه نقطه تنگ شده . فک کنم ترم آینده باید دانشگاه رو متحول کنم . فک کنم اگه تا اینجا رو خونده باشید کلی بهم برای پشت هم نوشتن بد و بیراه گفتین . فک کنم اول از همه خرید یه مانیتور با دقت رنگ عالی و کنتراست بالا برام ضروری (برای طراحی که شده حرفه من !!!) باشه (البته تابستون ADSL میکشم تا 24 ساعت آنلاین باشم (اگه خونه باشم !)) . فک کنم پاهام بعضی وقتا درد میکنه (فک کنم شَل بودن هم اضاف کنید بد نباشه . شدم کور و کچل و شل بی عیب !) . فک کنم با این همه عیبی که دارم باید منو بابام ترشی بندازه و خالم بیخود تعریف منو میکنه . فک کنم اگه بعد از دیدن یه شاخه رز سرخ تو حافظیه یا یه کافی شاپ شیک (!) اگه یه کتک مفصل نخورم شانس آوردم . فک کنم دایی قاسمم اگه الان کنارم بود بهتر میتونستم مشکلاتمو حل کنم . فک کنم باید روی چند تا (فقط دو تا ؛ کلاس نذارم بهتره !) پیشنهاد کاری که دارم فکر کنم (حسین یا پارسیان ؟!) . فک کنم احمدی نژاد آدم خوبیه و رای میاره (در اصل بهتره بگم از اون 3 تای دیه بهتره). فک کنم میر حسین رو کاملا نمیشناسم و نباید عجولانه در موردش تصمیم بگیرم (اما همه اطرافیانش دارن تغییر رای به احمدی نژاد میدن بخاطر حرفاش !!؟!!) . فک کنم تا این مدتی که نیستم نت دلم برای همه دوستانم تنگ میشه از اون بی معرفتاش تا اون خوش غیرتا و با معرفتاش . فک کنم فک کردن کافیه دیه (یه بوس برا اونی که میدونه (از نوع حلال و مجازیش البته !!!!) . الان فک کنم ساعت 19:05 دقیه است (چون ...) فک کنم الان که یه اس ام اس (ببخشید پیامک) رو خوندم خیلی از فکرام بهم خورد ، بعد از یه آپ میرم میخوابم همونجور که تو پیامک برا ..... (!) نوشتم . همین . (امروز فک کنم خیلی حالم خوف نی !!!)


    نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 توسط mxu | لينك ثابت |
    گفتم یکم دیگه اخبار یونی ما رو بخونید بدک نیست . برا همین هم آخرین مطلبی که برای صدمین شماره نشریه دانشگاهمون نوشتم رو این وسط میذارم . دوست داشتین بخونیدش .

    ستون یک پیاله نوستاپولوژی (بقلم سهیل زرنگار ((مجتبی قربانی)))

    این مطالب که همین پایین مایینا  میخواین بخونید برداشت آزاد اینجانب (   ) میباشد و غلط قولوت های املایی هم کاملا عمدی میباشد . به دیکطه من و متن هام هم کسی گیرنده که یه علامت خطر ممکنه جلوش سبز بشه !

    زارع خیلی با جرعته !

    لازم به گفتن چند باره ی این مطلب حس میشه . اونم چه حسی ... !!! وقتی تو یه روز سرد زمستونی روی در و دیوار یونی یه مشت کاغذ رو دیدیم که روش نوشته بود ایستگاه خط دانشگاه به خیابون بقلی منتقل شده خیلی جا خوردم . آخه بچه های این حوالی و بچه های اون حوالی میدونن که خیابون بقلی (آزادی شمالی) یه خیابون پرت از مسیر تاکسی هاست . حالا ما کاری به پرتی و دور افتادگی و محرومیت از آب و برق و تلفن نداریم اما چرا باید ایستگاه یونی ما تعویض پست بده اما ایستگاه یونی بچه مایه دارها سر جاش بمونه ؟! همین چند شب پیش بود که دیدم ایستگاه بر و بچ تیم آزاد رو از ریشه قطع کردن . کلی تو دلم به حالشون خندیدم اما فرداش که دیدم دوباره صفوف منظم اتوبوس های آزاد به راهه نزدیک بود گریم بگیره (چون فهمیدم میخوان تغییر دکور بدن !) . این پلیس محترم راهنمایی و بی برنامگی به 40 تا اتوبوس آزاد گیر نمیده اومده به دو تا اتوبوس خط ما گیر میده ؟! تازشم بین خودمون باشه (گیر دادن اما با دو سوت ردیف شد کارشون) . حالا ما موندیم و ایستگاه خوشکلمون . آقای زارع هم به عنوان همدردی با دانشجویان درس خون یونی اقدام به خلاف اومدن در خیابان ایستگاه واحد میکنن .  ما هم از شت همین تریبون ازشون متشکر میشیم . زارع خیلی گلی .

    و حالا هر کی تونست بگه چرا یونی نباید با راهنمایی و رانندگی به نتیجه برسه اما بر و بچ آزاد تو سه سوت کارشون حل میشه یه جایزه سفر به گینه بی صاحب رو برنده میشه و هزینه رفت و برگشتشو خودم از این جیبم میدم چون یونی ...مانی.. نداره .

    انجمن فناوری اطلاعات (IT) یونی

    نمیدونم چرا ملت جماعت زودی جو میگیردشون و میخوان خون به پا کنن . آقا اگه جنبه طنز رو نداری خوب نخون ! تو شماره قبل ما عمدا به جای آی تی نوشتیم دایتی . آقا من تقصیری نداشتم . همش مقصر سبک طنز نویسی دانشجوییه که اینجوری باید مطالب رو بپیچونی . البته ما با اینکه خیلی مغرور تشریف داریم اما از تمامی دانشجویان رشته مهندسی فناوری اطلاعات و انجمن علمی این رشته به خاطر وجود پاره ای دلخوری ها عذر خواهی میکنیم و میگیم دفعه بعد اصلا به نفعشون نمیگیم و چپ و راست نمیگیم که اکثر کلاس بالای 30 واحد پاس نکردن و این بر میگرده به اینکه استاد خوب ندارن و اینکه بعضی از اساتید دروس اصلی رشته آی تی و مشتقات اون بدرد تدریس دروس نمیخورن ولی هر ترم همونا میان درس بعدیشو میتدریسونن . یا حتی دیگه نمیگیم که انجمن علمی این رشته میخواد تیم روبوکاپ تشکیل بده و این اولین تیم ربوکاپ تو سطح پیام نور فیروزآباده و دیه نمیگیم اگه استاد خوب داشته باشن خودشون به تنهایی میتونن یه شرکت مثل مایکروسافت بزنن و هر کدومشون با اینکه استاد (خوب) نداشتن اما برنامه نویس های خوبی هستن . آخ نفسم گرفت .... چقدر تعریف کنم !

    چقدر باید به خاطر یه دایتی گفتن (که خیلی بستنی خوبیه) از این ملت جماعت عذر خواهی کنیم . آقا ببخشید . خلاص .

    همه چیز متوحل شده !!!

    فکرشو کنید یه روز اومدین یونی و مشاهده میکنید پست هیچ کدوم از کارمند ها با هم تعویض نشده ! من که فکر کنم یا دیوونه بشم یا اینکه فکر کنم آدرس رو اشتباهی اومدم . همین چند روز قبل بود که خانم رضایی اومد جای خانم رجبی و شد کارشناس رشته مدیریت (فک کنم تا حالا این چهارمین تعویض پست در طی این چهار ترمی که من هستم باشه) حالا اینجای تیم رو داشته باشین . آقای منفرد شده مسئول بخش فرهنگی ، آقای اسدی از اونجا رفته و شده مسئول حراست . به جای آقای منفرد آقای امیرسالاری اومده که قبلا یه  مدت کارشناس بود و بعد شد مسئول امور اساتید و حالا کارشناس رشته های علوم تربیتی و کتابداری شده و به جای آقای امیرسالاری هم به دلیل کمبود تعداد کارمند یونی ، خانم رویگر هم مسئول آموزش و هم مسئول امور اساتید هستند . فکرشو کنید ... یه نفر چه جوری میتونه مسئول دو تا پست سخت باشه . البته خانم رویگر به مانند آقای اسدی که 4 تا پست بسیار مشکل رو یادمه با هم داشت میتونه مسئول بیش تر از اینا باشه ولی این انصافه دانشجو رو سر درگم میکنن ؟ آخه چند بار کارشناس رشته ها باید عوض بشه ! یونی ماست دیگه . ماست .

     ستون ۱۳ توپ طلایی و نقره ای (بقلم کاظم شایسته)

    -------  خبر واره -------

    * از تاریخ 3/3 تا 10/3 دانشجویانی که میخواهند نسبت به حذف تعدای از دروس خود اقدام کنند فرصت دارند . (حذف اضطراری)

    * برای ورود به جلسه امتحانات نیاز به کارت ورود به جلسه خواهید داشت .  جهت تهیه این کارت به سایت نمرات وارد شده و در پایین صفحه گزارش 428 را سرچ کنید . متن کامل راهنمایی را میتوانید در برد اتاق کامپیوتر مشاهده نمایید .

    * آخرین شماره نشریه ضمیمه منتشر شد . به گفته مدیر مسئول این نشریه ، این دومین و آخرین شماره نشریه محسوب میگردد اما در ترم آینده 2 نشریه ی متفاوت را در دانشگاه مشاهده خواهیم کرد .

    * هفتمین یادواره شهدای دانشجو در مکان دانشگاه آزاد به همت بسییج دانشجویی فیروزآباد راه اندازی شد . در این یادواره سخنران جلسه حاج حسین یکا (دبیر کل ستاد راهیان نور) بودند .

    * اعضای اصلی کانون هلال احمر دانشگاه روز 30 اردیبهشت الی 1 خرداد در دوره آموزشی واقع در دانشگاه شیراز شرکت کردند که در روز آخر تیم مشترک دانشجویان فیروزآباد در مانور زلزله ، مقام سوم را کسب کرد . همچنین دبیر کانون نیز در جلسه دبیران کانون های دانشجویی هلال احمر کشور واقع در شهرستان کرج در رابطه با جبهه جهانی همبستگی برای سلح بود شرکت کرد .

    این کاون در نظر دارد برنامه های زیر را در تابستان عملی کند : 25 تیر بازدید از بهزیستی ، 9 مرداد اهداء خون ، 10 مرداد بازدید از شیرخوارگاه ، 16 مرداد بازدید از بچه های بی سرپرست .

    * به گفته آقای زندی مهر (مسئول امور فازغ التحصیلان) از این پس نمرات میان ترم بطور کامل دست استاد بوده و حتی اگر دانشجویی درسی را زیر 7 گرفته باشد ، استاد مربوطه میتواند میان ترم آن درس را منظور کند . البته جناب آقای زندی مهر فرمودند که نامه رسمی هنوز از استان در این باب برایمان نیامده .

    ------- تحلیل واره -------

    در تمامی دانشگاه ها حتی دانشگاه آزاد که من به شخصه جزئی از فضای علمی به حسابش نمی آوردم انجمن های علمی فعالیت مستمر دارند . اما نمیدانستیم چر انجمن زیست باید به یکباره از هم بپاشد ! آنهم با این همه استعدادی که در وجود دانشجویان زیست ما سراغ داریم ؟! به سراغ مدیر مسئول این انجمن که رفتیم وی گفت که دلیل اصلی حمایت نکردن مسئولین از ما و نشان ندادن راه صحیح به ما بود . او در ادامه گفت : وقتی به ما راه صحیح را گوش زد کردند که انجمن ما به کل از هم پاشیده بود و قبل از آن هیچ کس کمک و راهنمایی ما را نمیکرد . به راستی مشکل از کجاست ؟ بهتر نیست اساتید رشته های مرتبط با انجمن های علمی با دیدی بازتر و مهربان تر به این انجمن ها نگاه کنند و نگذارند افراد فعال علمی دانشگاه اینگونه قید هر چه انجمن علمی است را بدلیل حمایت نشد بزنند ؟ چرا ؟!!!!!


    نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388 توسط mxu | لينك ثابت |

    تو آخرین شماره نشریه ای که مدیر مسئولش خودم هستم یه مطلب نوشتم با عنوان آخرین حرف های مانده در گلویم . گفتم بدک نیست شما هم بخونیدش .البته اواسط تیر ماه کل نشریه رو روی وب مخصوص به خودش با آدرس : www.zamimeh.blogsky.com میذارم . اما فعلا بخونید تا اون موقع ....

    بی مقدمه یا با مقدمه سلام .

    امروز درست روزی است که من میخواهم . امروز روزی است که شکوه و جلال و جبروت وجود دارند . حالا این جلال و جبروت میان این روز خوش بهاری که دمای هوای آن کمی بیش از چند درجه است چه کار دارند خودم نمیدانم . اما آنها هم هستند . آنها هستند + یک سبد خوش بختی و یک عالمه شادی میان یک باغ بزرگ عاطفه . امروز روزی است که دیگر تکرار نمیشود . چرا ؟ چون ساعت  وارونه ی شنی زمانه ی ما نمیخواهد برای چند صدم ثانیه توقف کند .

    روزی من با لباسی که تازه از پاکت خود به بیرون کشیده شده بود به زمین خشک پیام نور پا گذاشتم . آن روز گذشت . چه روز خوبی بود . خیال میکردیم صفلا آباد شهری است برای خود . خیال میکردیم اینجا بحث های علمی جا دارد و حرف کتاب دوزاری های حساب دیفرانسیل دبیرستان نیست . خیال میکردیم که دانشجو شده ایم . فقط خیال میکردیم و چه خوش خیال بودیم .

    آن روز گذشت و ما سوار بر اسبی آهنین که رنگ زردی بر پوست و تنش کشیده شده بود به سوی آبادی پایین روان شدیم . آبادی پایین را هم با خیالات خود ساخته بودیم و هنوز در آبادی پایین هستیم . خیال میکردیم آبادی پایین شهر میشود ، اما نشد . نمیدانم دلیلش چیست . شاید به آن دلیل باشد که آبادی پایین زمانی پایتخت ایرانی بزرگ بوده ؟! شاید .

    آبادی پایین را حالا جایی نداریم برای بحث و گفتگو چون بهاری بود که در زمان ساسانیان تمامش کردند . حتی برای بحث در مورد آبادی پشت همین کوه ها هم جایی نداریم . چون آنجا به قول دوستم گفتنی حافظ و سعدی را دارد که الان تکه خاکی بیش از آنها نمانده .البته ناگفته نماند جدیدا که نه همین دیروز پریروزها ادب دوستان و پول دوستانی از همین دیار ، تکه کاغذهایی که تنها ادیبان قدرش را میدانند و بس و بقیه تنها تفعل آن را دوست دارند به چاپ رساندند که هنوز هم به چاپ میرسانند . اصلا ما را به آبادی آن طرف کوه چه ؟!

    داشتم میگفتم ....

    روز های بعد نیز با همان اسب زرد رنگ و گاهی با اسبی که چشم های درشت تری داشت به پیام نور پا میگذاشتیم . روزهای اول بود و ما هم جوگیر !!!

    خیلی بهمان خوش میگذشت . پسرکان معصوم و دختران درس خوان همه جا هویدا بودند . تنها نمیدانم چرا این پسرکان معصوم از همه ی در ها سخن میگفتند جز درس و مشق و هندسه ! یکی از رتبه ی خود در کنکور میگفت و هی لاف فلان و چنان میزد و میگفت من فلان درصد فلان درس را زدم و فلان کار را به دروغ هایش (شاید هم راست هایش) می افزود . فلانی میگفت چقدر این گل زیباست . فلانی میگفت چرا اینجا سرویس ایاب ذهاب ندارد . فلانی میگفت دانشگاه شیراز را دیده اید .... ! فلانی میگفت پیام نور بیخود قبول شدم و در انتخاب رشته مرتکب اشتباه بزرگی شدم . وفلانی ها هزاران حرف داشتند تا بگویند و من را میگویید ؟ گاه و بیگاه همرنگ جماعتی میشدم که رنگ هایی داشتند برای خودشان . گاه و بیگاه هم سر در گریبان خود کرده و به روزگار نیش خندی از روی بیکاری و بی عاری میزدم و گاه و بیگاه به تکه سفالی آبی رنگ مینگریستم که بر رویش چنین نوشته بودند :

    -./*.-/**.-+*--_=6-46-.ل**8----5

    و نمیدانم چرا این متن برایم زیبا نمون میکرد یا شاید هم نمیکرد . دانشگاه بود و ماشین زمانی برای برگشت به گذشته نداشت . روزها یکی پس از دیگری گذشت و ما خوش باور و خوش ساخته شدیم در ترم دوم ...

    چقدر این ترم برایم تلخ بود . هیچ یک از بنی بشر موجود در دانشگاه نمیداند من چه دروغ ها که در این ترم نگفتم ... هیچ یک نمیداند که من چه رنگ ها که عوض نکردم و هیچ یک نمیدانند این رنگ ها را من عوض نکرده بودم بلکه بر روی من پاشیده بودند و مرا مجبور به تغییر رنگ کرده بودند

    و پس از آن بود که دیگر با خود عهد بستم دروغ نگویم تا دیگر شخصی نیاید و بر این تن بی خاصیتم رنگی بریزد .

    فریاد ها را در گلویم محبوس کردم . فریاد هایی که رگ قلبم را میفشرد و

    سکوت درونم را متشنج میکرد .  دنیاست دیگر .  دنیایی که  طعم نامردیش اصلا خوش نیست . طعمش طعم گس بی مزه و تلخ و شیرینی است که اصلا زیبایی طعم ترش لیمو های خانه ی پدربزرگم را ندارد . طعمش واقعا بد است . واقعا ....

    دلم آن زمان ها ، طعم لیمو ترش باغ آبادی پدربزرگم را میخواست . بی خیال ...

    چقدر این کلمه را تکرار کردم . بی خیال ... بی خیال ... بی خیال !!!

    آن ترم کذایی هم گذشت و در امتحاناتش با تمام وجودم درس نخواندم !!!

    درس نخواندم ... نه ببخشید . خواندم . اما شب امتحانی . آخر این چه درس خواندنی است که شب امتحان نوبه ی آن است . نوبتی هم باشد ، نوبت برگ از درخت ریزان است ! ترم ها یکی پس از دیگری گذشتند و دفتر چند برگم عدد 3 را به خود دید . منتظر نماندم تا ببینم چه میخواهم . عمل کردم و به عملم پایبند ماندم و نشریه ای هرچند بی کلاس اما با محتوا روانه ی بازار (نه ببخشید بیغوله) کردم. نشریه ای با نام ضمیمه . و شماره ای در حد تیم آبادی و نه در حد تیم ملی روانه جمع علم دوست و ادب خواه و ورزش بلد دانشگاه کردم .

    گذشت ..................

    آن ترم هم گذشت و حالا ترمی دیگر . ترم 4 .

    نمیدانم یک نفر یا حتی بیشتر از رفقا و غیر رفقا نشریه را خوانده اند یا نه اما دوست داشتم بخوانند . دوست داشتم ، خیال کردم ، فکر کردم و اکنون این انتهای خطی است که قرار بود انتها نداشته باشد . چرا ؟! نمیدانم چرا . آخر من اینجا فقط بلد بودم فکر کنم ، خیال کنم ، دوست بدارم و هیچ ندانم ...

    دوست داشتم دل کسی را نشکنم . دوست داشتم به کسی دروغ نگویم . دوست داشتم و دوست داشن را یاد گرفتم . اما ....

    اینجا آخر زمان ها نیست . اینجا فقط اینجاست و اینجا آبادی است که فردای بهتری را میخواهد . امیدوارم فرداها بهتر از دیروز ها باشد و دیروز های بد را هیچ گاه به یاد و خاطره هایم نیاوریم و خط بزنیم آنهمه بد را . الان میخواهم سوار اسب سپیدی شوم و از متن بی سر و ته خودم که در گلویم مانده بود فرار کنم . پس من میروم و خاطره ها میماند. بماند ....

    دلم برای شما تنگ میشود . زیرا 3 ماه باید در آبادی بمانم و 3 ماه باید از دوستانم دور باشم ولی در این 3 ماه  93 روز  فرصت بر ای ساختن آینده  و فراموش کردن  بدی های خودم را دارم و میخواهم بعد از این چند روز با پیراهنی سپید بیایم . همین .


    نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388 توسط mxu | لينك ثابت |
    عناوين آخرين مطالب ارسالي
    » آخ ببخشید تو رو خدا
    » گل بود و به سبزه نیز آراسته شد ...
    » پاییز است
    » ۲۸ مهر مبارک
    » گذر از کلیشه ها
    » تلخی یک لبخند
    » خاطرات با طعم تلخ
    » و آنهایی که میترسند
    » سیب زمینی
    » گینه ی بی صاحب 18 سپتامبر 2009
    » همین آخرین جمعه
    » ترانه علی دوستی یا نویسنده وب اسپوت لایت ؟!
    » سر خط اخبار
    » همین چند خط غریب روزگار
    » Black water
    » چند عدد فاز
    » شاید ، فقط شاید !
    » فقط مرد !!!
    » چگونه یک آدم پیر میشود و در نهایت ....
    » من هنر را دوست دارم
    » شاید تابستان هم برای خودش بهاریست
    » این جمعه هنوز ساعاتی رو داره ...
    » آگر آدم ها پیاز بودن
    » سرباز خط مقدم
    » تنها گاهی اوقات
    » یک بازی ساده
    » روزگاری غریب در غربت سرا
    » تا دو سه روز پیش
    » دنیای رویایی
    » رنگ مریض کاکتوس های آنگولا

    mxu

    mxu

    mxu

    http://mxu.blogfa.com

    عاشق تنها

    عاشق تنها

    عاشق تنها

    اینجا رو خودم ساختم . خودم خرابش کردم و خودم دوباره ساختم . به خانه نوساز من خوش آمدید . mxu کاش میشد عاشقی را خاک کرد / کاش میشد رنگ دل را پاک کرد

    عاشق تنها

    قالب بلاگفا

    قالب پرشین بلاگ

    قالب وبلاگ

    Free Template Blog