تبليغاتX
عاشق تنها
عاشق تنها
کاش میشد عاشقی را خاک کرد / کاش میشد رنگ دل را پاک کرد

ما تو یونیورسیتی خودمون دو تا نشریه داریم . نه ببخشید 3 تا داریم . مدیر مسئول یکیشون یه نفره یکی دیگش هم صاحبش بسیجه و اون آخری هم متعلق به این بنده ی فلک کرده ی بخیل و کچله . حال من تو اون یکی نشریه هم که مدیر مسئولش یه نفره قللم میزنم به قول یارو گفتنی . حالا چه جورکی قلم میزنم ؟ اینجورکی ......... حال کردین چه جورکی بود . حالا نیم قلمشو این پایین مایینا بخونید که کار دارم میخوام برم هم  نگین . بخونید حالشو یواشکی ببرین . بچه ها که خیلی حالشو میبرن الکی . ناگفته نمونه این نشریه هفته ای یه بار از سر قضا میاد وارد یونی ما میشه .

 اینم متنش : همین ادامه :

پیش پیاله (تذکر مجدد) :

یه بار گفتم بازم میگم ، مطالب این ستون برداشت آزاد این جانب سهیل زرنگار میباشد و منبع  رسمی ندارد . (اما شما رسمی حسابش کنید .)

پیاله اول (روان شناسان یونی)

این روان شناس یونی (اختصار شده یونیورسیتی به معنای دانشگاه) خیلی خفن مشغول به کار شدن و دارن این آخر ترمی زلزله به پا میکنن . البته بنده خداها بودجه جات در اختیارشون نیست و به قول یه دوست گفتنی دیگ رو هم سوراخ کردن تا بتونن این ته ترمی یه سمینار عشقولانه راه بندازن . خدا خیرشون بده ، آخه بلیطش 500 تومان بیشتر نیست که اونم میره برای خرید هدیه واسه استاد . حالا یه آن فکرشو بکنید چقده یونی ... که باید برای خرید هدیه برای استاد سخنران اینجورکی دانشجوها به حول و ولا بیفتن . یونی یعنی همین دیه . پس بریم پیاله بعدی ...

پیاله دوم (ته زدن از انرژی)

مثل اینکه هیچ نشریه ای مثل سه نقطه تو یونی خودمون پیدا نمیشه که اینقده صبر و تحمل بچه های هیئت تحریریش داشته باشن . آخه نشریه ضمیمه هنوز شماره دومش منتشر نشده مدیر مسئولش (آقای قربانی) اعلام کرد بی خیال ادامه کار میخواد بشه . ما به ایشون میگیم همینجا هم زیاد تلاش کردن . بهتره برن به بدبختیهای خودشون برسن نه به خوش بختیهای یونی یه قلم دیه اضاف کنند . آخه شماره آخرشون که قراره چاپ بشه بودجه ی نجومی 850000 ریالی رو میخواد که برای یونی ما یه عالمه پوله و به گفته مدیر مسئول این نشریه ، این بودجه از 2000000 ریال به این رقم رسیده که این رقم هم هنوز بسیار سنگینه برای چاپ یه نشریه . پس بهتر دیدن بار مالی میلیون ریالی به یونی وارد نکنن و بذارن این یه قرون دوزاری ها جای دیگه ای بخرجیده بشه . واقعا که عجب یونی داریم ها ...

پیاله سوم (افسانه .....)

بالاخره چشم بر و بچ تیم ملی یونی به یه اسلاید تبلیغاتی تو دل تلفیسیون های یونی روشن شد . این اسلاید ، اسلاید سمینار عشق و ازدواج (یا یه چیزی تو همین مایه ها) است که زحمتشو مهندسین خوش ذوق یونی کشیدن . دستشون درد نکنه . حداقل تو راه رو یونی به جای دیدن دو تا جعبه خاموش دو تا جعبه روشن میینیم !

پیاله چهارم (اردوی دانشچویی)

از اونجایی که یونی آزاد ، اردو نمیبره باید خدا رو شکر کنیم که یونی ما تو دو هفته 180 تا از دانشجوهای تیم روبرو رو برده اردو . تازشم پسر ها گفتن این ترم فارغ التحصیل نمیدن و منتظر میشن ترم بعد تعداد پسرها افزوده بشه تا تعداد کل پسرها به 30 نفر برسه تا بتونن با یکم پارتی بازی یونی رو متقاعد کنن که 10 تای دیگه رو برای تکمیل سرویس بی خیال بشن تا بتونن یه اردوی 40 منهای 10 نفره برن . پس ما هم طبق قرار قبلی این ترم رو فارغ التحصیل نمیشیم و مثل بقیه غالب دانشجو ها (تیم روبرو) میذاریم 10 ترمه یونی رو ترک کنیم .

پیاله آخر (فیشه نامه)

شماره بعدی فیشه نامه سه نقطه است که میشه صدمین شماره این نشریه . امیدوارم این 2 شماره حرف هام به کسی برنخورده باشه . اگر هم خورده خوب ببخشید دیگه . بالاخره ما هم از این یونی میریم و فقط خاطرات میمونه . فیشه نامه کلی حرف براتون دارم . منتظر باشید . راستی انجمن دایتی هم منتظر میمونه تا دانشجوهاش برنامه نفیس بشن بعد تیم روپوکاب تشکیل بده . پس ما هم منتظر میمونیم . همین .

 

حال کردین ... خوب کردین . فعلا ....

 


نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 توسط mxu | لينك ثابت |
.........

...................

.......

...........

.............

..............................

.

.........

...............


نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 توسط mxu | لينك ثابت |

وقتی میبینم که دور تا دورم رو آدم های باهوشی گرفتن که تا من لب باز میکنم و میگم ف ، میرن فرحزاد و وقتی که میبینم مثل من تو دنیا نیست اما بهتر از من زیاده خیلی خوشحال میشم و خدا رو شکر میکنم که تو یه همچین دنیای با عظمتی گیر کردم .

آخرین جلسه ی انجمن ادبی در سال 87 بود که باید من میرفتم و خداحافظی میکردم با بر و بچ . خیلی ناراحت بودم و دوست داشتم باز هم تو این انجمن حاضر میبودم اما دلم بهم یه چیز میگفت و عقلم یه چیز دیه .

میون عقل و دل هم یه آن عقل رو انتخاب کردم و گفتم گور بابای دل .....

باید مثل همیشه یه مشت چرندیات آماده میکردم تا دست خالی جلو بر و بچ تیم ادبی حاضر نشم . پس بلافاصله یه نامه نوشتم و یه دونه هم داستان کوتاه بیخود و الکی !

روز جلسه یه یکشنبه دیه بود مثل همه یکشنبه ها . یه یکشنبه خوشکل و دوست داشتنی با یه آسمون قشنگ که چند تا گنجشک داشتن تو اون آسمون بازی میکردن .

روز جلسه رو خودم شروع کردم . آخه نا سلامتی مسئول یه انجمن ادبی باید یکم بلد باشه حرف بزنه !

بعد از یه سلام علیک همینجوری ... شروع کردم به خوندن نامه ای که نوشته بودم (البته بقیه اسمشو گذاشتن متن ادبی !) . حالا شما بخونید تا ببینم شما نظرتون چیه (البته ناگفته نمونه اگه حوصله ندارید خوب نخونید . من که کسی رو مجبور نکردم . در ضمن اونایی که بار اولشونه میان این وب باید بدونن که من برای کسی کارت دعوت نفرستادم . اما اونایی که میان وب من قدمشون رو جفت چشای منه . اینو از ته همین دل صاب مردم میگم .)

-----------------------

" امشب بالاخره جرات اینو پیدا کردم که برات بنویسم . بالاخره این دستم رو سفیدی کاغذ قلممو حرکت داد . میدونم هیچ وقت نمیتونم این نامه رو بهت بدم . اما ...

انگار همین دیروز بود که برای اولین بار دیدمت . تا از اون تاکسی اومدم پایین چشام افتاد بهت . چقدر دوست داشتنی و ناز بودی . هیچ وقت تو ذهنم نمیتونستم اینجوری تصورت کنم .

برای اولین بار سبزی سبزه ها ، سرخی گلها ،آبی آسمون و رنگ پرستوهای سفید برام اینقده قشنگ بودن . میدونی چرا ؟! آخه تو اونجا بودی .

اینا رو بی خیال ...

یادته ... یادته اون روزی رو که رو چمن ها نشسته بودم ؟ یادته اون روزی رو که به خاطر تو گریه کردم ؟ به خاطر تو لبخند رو لبام جا خوش کرده بود و به خاطر تو ... یادت نیست ؟!

خوب معلومه که یادت نیست ! آخه وقتی اون همه پرستو دور تا دورت رو گرفتن چه جوری باید توقع داشته باشم حواست به من باشه ! مهم نیست ... !

الان فک کنم 18 سالت شده . روز تولدتو یادم رفت بهت تبریک بگم . میدونم منو بخشیدی . آخه من که گناهی ندارم. همش تقصیر پیری زودرسی (و آلزایمر نوع MX ای) هست که سراغم اومده . اینا رو هم بی خیال ......

راستی ... تا حالا شده بهت بگم دوست دارم ؟ بگم که وجود تو باعث میشه بید های مجنون رو دوست داشته باشم یا اینکه بهت بگم بدون تو نمیخوام حتی یه بید مجنون هم تو دنیا باشه ! نگفتم ؟! خوب حالا که گفتم .

باور کن از اون پرستوهای سفید هم بیشتر دوست دارم . الان تقریبا 1 سال و 5 ماهی میشه که با هم آشنا شدیم . الان 1 سال و 5 ماهی میشه که دنیا برام دنیا شده . 1 سال و 5 ماهی میشه که احساس زنده بودن میکنم . احساس میکنم همونقدر مجنونتم که باید میبودم . احساس میکنم که احساس کردن رو یاد گرفتم . اما... اینا رو هم بی خیال ......

الان فک کنم همه فک میکنن من دیوونه شدم .

میدونی چیه ؟ اصلا دوست ندارم بهم بگن بچه شدم ، عاشق شدم و این قرتی بازیا رو بخوان بهم بچسبونن . اما میدونم همه تو دلشون همینو میگن . همه فک میکنن عشق من به تو یه عشق الکیه . همه فک میکنن عشق یه آدم به یه مشت سنگ محاله . اما من بهت میگم ... من این یه مشت سنگو که اسمشو گذاشتن دانشگاه بیشتر از همه ی گل های یاس دنیا دوست دارم . باور کن دوست دارم . همین و بس ."

بعد از خوندن این نامه دو تا از خانم های حاضر در جلسه بلافاصله گفتن که اینو من برای پیام نور (دانشگاهی که در اون درس میخونم) ننوشتم یا بهتر بگم ، آخرشو عوض کردم و در ابتدا این متن رو برای یه دختر نوشته بودم !!!!!!؟!

نمیدونم از کجا یه دفعه این همه هوش و ذکاوت رو آوردن که باعث بشن من شگفت زده بشم . نمیدونم و هنوز هم نمیدونم . هر چند که .....

از یکیشون که بعد ها پرسیدم یه جورایی منو پیچوند و گفت از اون لحاظ متوجه شده که خودش هم از اینجور پیچوندنای ادبی رو بلده .

اما خودمونیما ... کسی از اون بر و بچ تیم ادبی هم اینجا نیست . شما چی میگین ؟

نه . بذارین خودم بگم . آخه میترسم مثل پست آخر همین وب قبل از پاک شدن تمام مطالبش ، باز هم فکر ناجور بعضی ها بکنن !

من واقعا این مطلب رو برای پیام نور نوشتم . میدونید چرا ؟ آخه اگه پیام نور نبود دیه هیچ جای دنیا نمیتونستم اون چیزایی رو که دیدم ببینم . پیام نور شاهد اخم ، گریه ، خنده و همه احساسات من بود . پیام نور شاهد رو چمن نشستن من بود . پیام نور شاهد بود و شاهد بود اما هیچ نمیتونست بگه . آخه یه مشت سنگ حرف نمیتونه بزنه .

فقط همین !!!       mxu


نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 توسط mxu | لينك ثابت |
عناوين آخرين مطالب ارسالي
» پاییز است
» ۲۸ مهر مبارک
» گذر از کلیشه ها
» تلخی یک لبخند
» خاطرات با طعم تلخ
» و آنهایی که میترسند
» سیب زمینی
» گینه ی بی صاحب 18 سپتامبر 2009
» همین آخرین جمعه
» ترانه علی دوستی یا نویسنده وب اسپوت لایت ؟!
» سر خط اخبار
» همین چند خط غریب روزگار
» Black water
» چند عدد فاز
» شاید ، فقط شاید !
» فقط مرد !!!
» چگونه یک آدم پیر میشود و در نهایت ....
» من هنر را دوست دارم
» شاید تابستان هم برای خودش بهاریست
» این جمعه هنوز ساعاتی رو داره ...
» آگر آدم ها پیاز بودن
» سرباز خط مقدم
» تنها گاهی اوقات
» یک بازی ساده
» روزگاری غریب در غربت سرا
» تا دو سه روز پیش
» دنیای رویایی
» رنگ مریض کاکتوس های آنگولا
» خود خود خودم
» و این پسران حسود

mxu

mxu

mxu

http://mxu.blogfa.com

عاشق تنها

عاشق تنها

عاشق تنها

اینجا رو خودم ساختم . خودم خرابش کردم و خودم دوباره ساختم . به خانه نوساز من خوش آمدید . mxu کاش میشد عاشقی را خاک کرد / کاش میشد رنگ دل را پاک کرد

عاشق تنها

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog