سلام
قبل از هر چيز ميلاد امير المومنين علي (ع) را خدمت تمامي دوستداران خاندان پاك و مطهرش تبريك ميگم .
و در ادامه ،،، ؛ ،،، ؛ ،،، ؛
ساعت رو ديوار خونمون 23 رو نشون ميده. حالا بايد برم تو اينترنت و طبق معمول يه سر به دوستاي گل اينترنتيم بزنم .
اول از همه ميرم تا كامنت هاي جديدمو چك كنم .
چه جالب . فقط يك كامنت ...
به بخش نظرات ميرم و كامنت رو باز ميكنم تا بخونمش . باز هم چه جالب ...
متن كامنت اينگونست :
"چه وب خوشكلي داري . به من هم سر بزن ."
بعد از ديدن اين كامنت تا ميتونم به خودم بد و بيراه ميگم . فوري كامنت رو پاك ميكنم . حداقل يه سلام نكرده ... بي معرفت ... !
ميرم سراغ ليست دوستانم در قسمت favoritis IE ... چه قده دوستاي با محبت اينجا لينكن ...
ميرم سراغ يكي از دوستانم . واي .... يعني كجاست كه بعد از يك ماه هنوز وبشو آپ نكرده ؟
اين دوستمو با يه كامنت بدرود ميگم ...
دوست بعدي و بعدي هم همينگونست ؟!
كلافه ميشم ... اما تا آخر ليست دوستامو بايد چك كنم . آخه خلاف ادبه كه به يكي از دوستام سر نزنم .
فقط 7 تا ديگه از ليست بلند بالاي دوستان گلم مونده .
خطا : يوزر و پسورد اينترنت شما تموم شد ......!!!!
حالا اين موقع شب كارت اينترنت از كدوم گوري بيارم ؟!
لباسمو تنم ميكنم و ميزنم بيرون ... اولين مغازه ... بسته و رفته ... دومي ... كارت اينترنت نداره ! ... سومي ... خدا رو شكر ...
كارت اينترنت رو ميگيرم و با خوشحالي ميرم خونه . يوزر و پسورد جديد رو وارد ميكنم و ميپرم تو محيط مجازي .
واي ... ديدي نزديك بود يادم بره ... ياهو مسنجرمو دفعه پيش باز نكرده بودم و آنلاين نبودم ... ايندفعه اول از همه ميرم سراغ ياهو مسنجر ... آيديمو وارد ميكنم و سپس پسوردمو بعدش هم روي sign in كليك ميكنم . شكلك خندون ياهو منو به خنده وا ميداره .
حالا نوبت بقيه ي دوستان رسيد . اونايي كه تا حالا آپ كرده يا نكرده بودن رو سر زدم و براي همشون بي كم و زياد كامنت گذاشتم . چه جالب . سيده فاطمه دوباره برگشته به محيط وبش ... !
همين چند روز پيش بود كه ميخواست دنياي وب نويسي رو بذاره كنار تا خودشو تو دنياي واقعي پيدا كنه ... ! از ديدن اين پست اميدوار كنندش كلي خوشحال شدم . يه كامنت مشتي براش ميذارم و ميرم سراغ بقيه ي دوستام . هنوز ياهو مسنجرم on نشده ... بيخيال مسنجر ميشم و ديسكانكت ميكنم ... !
يك هفته بعد دوباره دلم هواي دوستاي مجازيمو ميكنه . دوباره از دنياي اطرافم خسته شدم . دوباره ميخوام حال دوستامو بپرسم . دوباره كامنتامو چك ميكنم ... باز هم يه كامنت بيخود وسط كامنتام بود . فقط انگار سه تا از رفقا اومدن حالمو بپرسن .
از دست بقيشون يكم ناراحت شدم ... اما دوستن ديگه ... آدم كه با دوستاش قطع رابطه ي الكي نميكنه كه ... !
نازنين كامنتش منو كلي خوشحال كرد . مهدي هم ... و زهره و زهرا ... اما بقيه پس چي شدن ؟
يعني اونا دنياي مجازي رو يادشون رفته ؟ يعني منو يادشون رفته ؟ يعني mxu براي اونا مُرده ؟
يعني من به همين راحتي طعم مرگ رو در دنياي مجازي چشيدم ؟
اما نه ...
من هنوز نفس ميكشم . دوباره سراغ تك تكشون ميرم و براشون كامنت ميذارم . اما ايندفعه برا بعضيهاشون نحوه كامنتامو تغيير ميدم . آخه ايندفعه يكم ناراحتم . اما خيلي هم ....
ميرم سراغ وب سيده فاطمه و زهرا و مريم ... وا ... اينا كه آدماي فعالي بودن ... همه آپ كردن به جز اين سه تا ...
بعد از كلي كامنت گذاشتن و جواب كامنت دادن دلم هواي چت ميكنه ... اما ... دوباره ياهو مسنجرم on نميشه . شيطونه ميگه همين الان پاكش كنما . اگه هك بلد بودم حداقل يه اعتراض صفحه اول ياهو ميذاشتم تا اينقده بيخودي اذيت نكنه و بفهمه كه ما هم هستيم . دوباره ديس كانكت ميكنم . چقده امروز اينترنت كار كردم ... 3 ساعت ! انگار همين يك دقيقه قبل بود كه نشستم پاي كامپيوتر و از كامنت زيباي مهدي جون خندم گرفتا ...
دو هفته بعد ؛
دوباره ... ايندفعه حداقل تعداد كامنتام از تعداد انگشت هاي دست بالا رفته بود ، ولي اينبار ديگه خبري از سيده فاطمه و زهرا جون و حتي مريم نبود ...
يعني چي شدن ؟ يعني اونا هم منو به فراموشي سپردن ؟ نه ... اين امكان نداره ... من آبجي زهرامو ميخوام ... ! من همون سيده فاطمه اي رو ميخوام كه اولين و با معرفت ترين دوست مجازي من تو دنياي بلاگفا بود . من جوجو جون خودمونو ميخوام . من اونا رو ميخوام ... فقط اونا رو + بقيه ...
اما فايده نداره ... به وبشون سر ميزنم . حتي اشك هم فايده نداره . اونا رفتن ... اونا از دنياي وب نويسي خسته شدن . اونا رفتن تا نكنه خدايي نكرده هفته اي دو ساعت از وقتشونو واسه نوشتن يه وب تلف كنن . اونا هم مثل رز عاشق دلشون از وب نويسي زده شده . اونا هم مثل خيلي هاي ديگه ... ! اونا هم رفتند .
ديگه دنياي مجازي برام داره بي مزه ميشه ... يعني من هم بايد به اين زودي از اين دنياي زيبا خداحافظي كنم ؟!
اما من دلم زده نميشه . من ميخوام اينجا بنويسم . ميخوام اينجا به دوستاي گلم سر بزنم . حالشونو بپرسم حتي اگه اونا حالمو نپرسن . آخه من اونا رو دوست دارم .
و اين ياهو مسنجر بي خاصيت بالاخره on شد . واي نيگاه كن ... دو تا از دوستام on هستن . اول زهره . آيدي قبليشو كه خودش گفته بود هك كردن و برا همين بود كه كسي جواب منو نميداد ...
و اين آيدي جديد زهره :
سلام ... دينگ دينگ ... ميگم سلام ... هاي ... سلام ... چه طوري ؟؟؟ ... سلاااااااااااام ... دينگ دينگ ... بينم مگه تو زهره خودمون نيستي ؟؟؟ ... سلااااااااام ...
فايده نداره . جوابي نمياد . هيچ جوابي . ميرم سراغ مريم . يكي از دختراي شاعر و با معرفت روزگار . سلام ... سلام ...
اما او نيز ...
شايد راستي راستي همه منو فراموش كردن ... شايد همه فكر ميكنن كه mxu ديگه وجود خارجي ، يا داخلي نداره . شايد هم دليل ديگه اي دارن ............
فردا دوباره ، اونم از سر بيكاري on ميشم . آخه حوصلم بد جوري سر رفته بود . يه راست ميرم سراغ سرويس هاي وب نويسي خودم و ياهو مسنجر ...
هيچ كامنتي نيست .............
ولي اينجا چند تا آف گذاشتن (مثل اينكه كم كم داره اين مسنجر آدم ميشه) ... نازي كه گفته ................ و چند تا آف ديگه هم همش نوشته : hi
دوباره زهره آنلاين شده ...
سلام ... سلام ... ديدينگ دينگ !!! ... ميگم سلام ... چرا بي معرفت شدي ... نكنه ميخواي بگي اين آيدي هم هك شده ... ؟
بي معرفت نميكنه حداقل بگه عليك سلام ...
يا اينكه بگه : برو كار دارم بچه ... چرا مزاحم ميشي ... ؟!
اما همينا هم نگفت . از دستش ناراحت ميشم . يه راست ميرم سراغ وب خودش و براش يه كامنت ميذارم كه خيلي ............... !!!!!!؟!؟!؟!
ميرم دوباره سراغ ياهو مسنجر . مريم هم دوباره on شد . خيلي جالبه ها ... مريم و زهره با هم on ميشن .
سلام ... حال شما ؟
جواب داد ... چه عجبي مريم جواب داد ... يكم با هم چت ميكنيم كه يكدفعه سيم تلفن از پريز مياد بيرون ... اعصابم قاطي ميكنه . ميام كه برم و حال داداشمو بگيرم ، اما ... جلو خودمو ميگيرم . حالا بچه بود يه كاري كرد . بي خيال ...
فرداش دوباره ميرم تو نت . ياهو رو باز ميكنم و ميرم ايندفعه يه راست سراغ يه اتاق چت . همش پسراي بي جنبه دارن دنبال يه f ميگردن . يكي نيست يه اينا بگه اگه f ميخواين به نمايندگي هاي مجاز مراجعه كنيد . اينجا چرا ؟؟؟
يه نفر مياد بالا :
Salam … asl\plz
خوب معلومه كه جوابشو ميدم ... اما نه مثل بعضي ها كه فقط دروغ ميگن .
جواب من : يه پسر كه از دروغ بدش مياد ... 20
اون : يه دختر كه از دروغ بدش مياد ... ؟
من : ...
اون : ...
و بالاخره بعد از يكم چت كردن :
اون : كار دارم بايد برم چه موقع دوباره on ميشي ؟
من : من زياد چت نميكنم .
اون : پس شمارتو بده تا بهت زنگ بزنم . امشب ساعت 10 تك ميزنم .
من مونده بودم كه شمارمو بدم يا نه . به نظر دختر خوبي ميومد . پس ... شمارمو بهش دادم ...
من : ........0936712.............. فعلا باي ...
اون : باي ...
اين اولين باري بود كه تو محيط مجازي شمارمو دادم به يه دختر ... آخه تا حالا شمارمو به پسرا هم نداده بودم چه برسه به ........
از ياهو ميام بيرون . ميرم سراغ آيدا ... ميرم تا جواب كامنتي رو كه براش گذاشته بودم بخونم . آخه آيدا فقط تو وب خودش جواب كامنت ها رو ميده . جوابو كه خوندم به اين طرز تفكرش خنديدم . بيچاره فكر ميكرد من از اين ور دنيا قصد سوء نسبت بهش دارم و گفته بود ديگه جواب كامنت هامو نميده .
با تاسفي از وبش خارج ميشم . هر چند من هميشه ميگفتم از تفكرات روشنفكرانش خوشم مياد ، اما ........
براش آرزوي موفقيت تو كنكور رو دارم ... ان شاء ا... كه كنكور رو با راحتي پشت سر بذاره و يه رشته خوب قبول بشه .
كارت اينترنتم هم همون موقع ...............
نه اون شب و نه شب هاي بعدش اون دختر به شماره من زنگ نزد . يكم كه فكر ميكنم ميگم همون بهتر كه نزد . آخه من كه به يه بار چت كردن نميتونم كسي رو بشناسم . حالا دوستهاي وب نويسمو بگي يه چيزي ........ !
يك هفته بعد ...
همه خونوادمون رفته بودن شيراز و ساعت 23 بود . بايد وبهامو آپ ميكردم و به دوستام يه سر ميزدم و همينطور جواب كامنت هاشونو ميدادم . كارت اينترنت هم كه نداشتم . اومدم از يوزر آموزش پرورش رو استفاده كنم كه يه 30 ساعتي بود . اما طبق معمول خراب بود . قيدشو زدم و دوباره راهي خيابون ها شدم .
كارت رو خريدم و اومدم خونه . يهو يه نفر به گوشيم زنگ زد . گوشيمو برداشتم . نه اون دختره نبود ، خانم ** بود . يه چند دقيقه اي حرف زدم . كلي خوشحال شده بودم . آخه اين چند وقتي ها هيچ كس به گوشيم زنگ نزده بود .
تو دنياي واقعي هم همه يادشون رفته بود كه mxu هم زندس ... اما اين خانم ... واقعا كه دستش درد نكنه . ايشاا... كه هميشه زنده و سلامت باشه .
گوشيمو گذاشتم زمين و رفتم تو نت ... كامنتهام ... هيچ ... باز هم هيچ ... اما خوب يكي دو تا دوست با معرفت هميشه هستند كه جواب سلام رو با عليك سلام ميدن . به اينا ميگن دوست حقيقي ... يكيش همين .... يا حتي .... هميشه آدمهاي خوبي بودن و هستند .
ميرم سراغ وب سيده فاطمه ميخوام آخرين كامنتمو براش بذارم . ميذارم . . .
كامپيوترم هم بد جوري ويروس گرفته ... يه آنتي ويروس كه حجمش 32 مگ بود رو از اينترنت با هزار جيگر خوني بعد از 6 ساعت ميگيرم . ساعت 5 بامداده . بايد برم بخوابم . فردا هم روز خداست ...
هفته اي دگر ؛
سرويس وب نويسي و ياهو رو باز ميكنم . دوباره زهره آن شده ... ايندفعه ديگه نرفتم سلام كنم . يه راست آيديشو از ليست آيدي هاي دوستام پاك كردم و يه نفس راحت كشيدم . هنوز جواب كامنتمو نداده بينم واقعا آيديش هك شده يا اون بي معرفت شده ؟
و اما سرويس وب نويسي .... كلي ذوق كردم . سيده فاطمه كامنت گذاشته بود . مثل اينكه اشتباه فكر كرده بودم و هنوز سيده فاطمه خانم در قيد حيات بود .
خوشحال شدم و رفتم سراغ كارهاي ديگه اي كه داشتم .
و حال ؛
امروز ... هفته پيش يكي به جاي نازنين تو وبش نوشته بود كه نازنين تا يه ماه ديگه نت نمياد و از اين بابت من كلي دپ شدم . فقط نازنين مرتب كامنت ميذاشت كه اون هم ...
اون روز يه كامنت براي اون كسي كه قرار بود جاي نازنين بنويسه گذاشتم . (اين قسمت هاشو به دلايلي كاملا حذف كردم ، اگه ديدين يه جاي كار ميلنگه شرمنده )
امروز كه كامنت هامو چك كردم ديدم فقط يك كامنت وجود داره . كامنت رو كه باز كردم ديدم يه نفر به اسم تشنه اس (همون كه قرار بود جاي نازنين بنويسه) ... وبش هم ...
رفتم وب اصلي خودش (تشنه) و يه دو سه تا كامنت در جواب كامنتش براش گذاشتم . بعدش هم رفتم وب نازنين تا ببينم چي تو وب نازي گذاشته .
خوب يكم خوشحال شدم چون ديدم نازنين خودش يه پست گذاشته . اما بعد از خوندن كامل متن پستش جاي اينكه از خوندن پستش خوشحال تر بشم ، ناراحت تر هم شدم و خوشحاليم تبديل به غم شد .
نازنين هم مثل سيده فاطمه و زهرا شده بود . اون هم دلشو وب نويسي يا زده بود يا اينكه وقتشو نداشت يا اينكه ميخواست خلاصه يه بهانه اي جور كنه و از وب نويسي كناره گيري كنه .
ديگه دارم خسته ميشم ...
ديگه كفرم داره مياد بالا ...
آخه چرا ...
يعني وب نويس فقط واسه كلاس گذاشتنه كه بگي من هم وب دارم ؟
اگه اينجوراست من تا سال گذشته 25 تا وب جور وا جور داشتم كه همشو تو يك روز ، و هفته اي يك بار آپ ميكردم .
پس اين چيزا كلاس نداره .
همين الانش هم 6 تا وب دارم كه هر هفته آپ ميشه ... اما خداييش آپ كردنشون فقط هفته اي 3 يا 4 ساعت از وقتمو ميگيره .
يه هفته 168 ساعته . حالا ما ميگيم روزي 12 ساعت براي استراحت و تفريح باز هم 84 ساعت ميمونه . از اين 84 ساعت 40 ساعتش براي مطالعه و 21 ساعتش براي كار هاي متفرقه .
حالا ما 23 ساعت وقت اضاف مياريم .
من 6 تا وبم ، 4 ساعت وقتمو ميگيره حالا شما بگين براي يه وب چقدر ميخواد وقت بذاري ؟
يعني ما نميتونميم از اين 23 ساعت 10 ساعتشو صرف دوست هاي مجازيمون كنيم ؟
يعني ما بايد اينقدر مغرور باشيم .
تنها 10 ساعت ... فقط 10 ساعت تو يه هفته كه 168 ساعته .
فكر نكنم وقت زيادي باشه .
اما من خسته شدم از ديدن رفتن اين دوستهام . اگه يه روز بياد كه مهدي هم بخواد دنياي مجازي رو ترك كنه چي ؟
اونوقت ديگه واقعا MXU خواهد مُرد .
اميدوارم همه ي دوستان طرز تفكرشونو از وب نوشتن عوض كنند .
اينجا هم يه دنياست . يه دنياي ديگه با آدمهايي ديگه . اينجا من مجتبي نيستم و فقط mxu هستم . فقط و فقط ... اينجا كسي نميخواد به كسي دروغ بگه مگر انسان هايي كه فكرشون هميشه ي خدا منحرفه ... دروغ گوهايي بس كم عقل ... !
دنياي مجازي رو در كنار دنياي واقعي داشته باشين . چون اينجاست كه آدمها بدون در نظر گرفتن سن ، رنگ پوست ، نژاد و فاصله ي مكاني ؛ بدون هيچ مرزي با هم ، همكلام ميشن و دوستهاي خوبي براي هم ميشن .
اينجا دنياييست فراتر از تصور من و شما .
به اميد روزي كه آن روز بهترين است .
خدانگهدار و علي يارتون . mxu
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 6:23 قبل از ظهر توسط mxu
|





