میان قدیم تر های ما چنین رسم بود . ما هم به مانند دیگران به رسمهایمان وفادار . نه رویی بود که در رویی گشوده گردد و نه آنقدر ترسان و لرزان بودم که نتوانم سخن را از پی سخنی دیگر بیاورم . تنها میخواستم که حکم و برچسب بی ادبی و بی نزاکتی را بر پیشانی سیاهم نچسبانند .
و اما چه کردند . یعنی همان چه کرد .
لبخندی به صاحب کلام تحویل داد از روی ...
نمیدانم سحر لبخند زدن را با تلخی نیشخند زدن چه مناسباتی است .
وقتی به دیار رفتم تنها نبود چون من بودم و هزاران انسان و غیر انسان دیگر . اما ... نتوانست تنها بماند . با سخنی از طرفی به طرفی چرخید و رفت . گناه من این وسط به چه سنگ محکی (شاید هم مهک :) ) سبک و سنگین شده بود خود نیز از آن بی اطلاعم . تنها میدانم که وزنم را کم فروختند .
ادا و اصول آوردم و قهر و غیض کردم . اشک ریختم . خندیدم . شاد بودم . گریستم . اما هیچکس نتوانست حال نذار مرا بفهمد . یعنی نخواستند که بدانند که من چه زهری نوشیده ام . تلخ بود به مانند برگ بید های مجنون .
دلم به حالم ، اوایل میسوخت . به حال خودم که بی حال بودم . اما هر اوایلی روزی اواخر و سپس فراموش میشود . اوایل اواخر شد و اواخر فراموش . دیگر دلم نسوخت و درس خودزیستی را آموختم . همان درس که به خود متکی باش . به خود بگو درد دلِ بی صاحبت را . به خود وابسته باش و به غیر اعتماد نکن . هرگز اعتماد نکن .
دنیا پست شده . یا شاید هم پستی مردمان ، دنیا را سراسر فراگرفته .
روزگاری تنها نامسلمین را کافر میدانستیم . حال چه بگوییم که منافقان با شمشیر از رو بسته از پشت سایه به سایه ی اسلاممان پیش میآیند و منتظر لحظه ای غفلت از سوی ما هستند ؟ حالا باید مسلمین را هم شاید ...
همرنگ جماعت شدن !!!
سخنی که دیروز از زبانی شنیدم که همیشه به گفتن حرف های نسنجیده عادت دارد . شاید تقصیر خودش نیست . تقصیر مردمان دون است . مردمانی که جز خراب کردن ذهن های مشوش و از قافله عقب مانده کاری ندارند . و در میان اذهان مشوش و از کار افتاده چه بسیار است تفکرات غلط از جانب سیاه اندیشان ابرو در هم کشیده و متنفر از ما و آنها ؟!
دی روز بود که من به جهانی پای گذاردم که همه بودند و وجود مرا کم داشتند . شاید هم همه بودند و جایی برای من نداشتند ؟! (خودم هم میان این دو تفسیر از آمدنم مانده ام !) و مهر روز بود که میان جماعت خوشحال و سر خوش ؛ و گاه و بیگاه عالم ، جای خود را میخواستم پیدا کنم . شاید دیر آمده بودم و زود میخواستم میان بزرگان باشم . شاید هم زود آمده بودم و برای زنبیل گذاشتن (!) کمی عجله داشتم .
نمیدانم . به هر حال ...
امروز غم سنگین غم خوردگان را میبینم و نمیتوانم کاری انجام دهم . خود هم میداند که اشتباه کرده . اما خوب میدانم که هنوز ندانسته مادیات همانقدر که خوب است بد است .
خوب است زیرا به هیچ یک از افراد خوش تیپ و خوش قد و بالای جامعه ، نان را بدون قطعه ای کاغذ ، که ما نام اسکناس بر آن نهاده ایم نمیدهند . نمیدهند زیرا کاغذی که روزگاری بی ارزش بوده اکنون چون طلا قیمتی است .
و بد است . زیرا ملاک سبک سنگینی ما مردمان شده همین قطعه کاغذ . همین قطعه کاغذی که روزگاری سرخ آن خوب بود ، سپس سبز آن ، بعد ها آبی و حال که من در حال تایپ کردن این چند خط هستم ، همه رنگش خوب است و در بعضی حالات سرخ و سبز حتی آبی آن از مُد افتاده .
و باز هم بد است . بد است چون بد بودنمان را با کاغذی میشود محو کرد . بد است چون چشممان شده پول . نانمان شده پول . لباس و قر و اطفارمان شده پول . حتی عشقمان و رفاقتمان هم با پول ... !
و حالا که تنمان از غرور دیگران به لرزه افتاده میآیند ، و هر آنچه را که میخواهند میگویند . یادشان رفته . یادشان رفته که ما چه کردیم و آنها چگونه عملمان را به نیشخندی پاسخ گفتند . یادشان رفته .
های مردم . ببینید همه چون من آلزایمر دارند تنها با یک تفاوت . نوع آلزایمر من نوع M است و نوع آنها ........!
اما تفاوت بر سر نوع نیست . آنفولانزا را هر که بگیرد ، استراحت بر او واجب میشود . آلزایمر را هم هر که بگیرد فراموشی بر او واجب .
حال شما بگویید مشکل از من است یا از دیگری . (چه میگویم ؟! شما که نمیدانید مفهوم متن یک پا کلاغ مرا ؟!)
پس میروم چون به ماندن عادت .......
پی نویسه :
* همین دست به تایپ شدنم کلی به دادم رسیده . چند روز پیش یه نامه نوشتم برا نشریه الکترونیک بسامد که میخوام راه بندازم . برا تهیه ملزوماتش بود . اما وسطش کلی نیش و کنایه زدم به مسئول محترم :) . اونم اساسی کفری شده بود و نزدیک بود کارمون رو راه نندازه . حقش بود . ناراحت بشه . چه جوراست ما رو که ناراحت میکنه و سرمون داد میزنه خبری نیس ، ولی ما یه چند تا تیکه آبدار بارش میکنم کلی خبره . البته منم کوتاه اومدم و بابت تیکه انداختن اونم تو یه نامه اداری عذر خواهی کردم . ولی دلم خنک شد :) .
* این متنی که نوشتم کلیه ها . یه موقع جزء نگری نکنید ها . پسر و دختر و عشق و رفیق نداره که ... همه میان کلی حرف و ادا و اصول در میارن برا آدم بعدش میگن ، فلانی ، از دستت ناراحتیم . خوب آقا و خانم محترم و محترمه چشات رو باز کن بعدا نیا بگو بلد نیستی حرفتو بگی . بلدم . خوبم بلدم . فقط شما کور و کر تشریف داری . کور و کر اونجوری نه ها . کور و کر به نقل حاج آقا دانشمند ... کور از دیدن حقایق و کر از شنیدن حقایق :(
* دلم برا خیلی ها تنگ شده . آخه ماییم دیه . آدمیم . دل داریم . روح و جسم هم داریم خوب . بعدشم ... مگه آدم نباید دلش برا کسی تنگ بشه ؟! خوب حالا که شده . چیکار کنم . میتونم زار زار گریه سر کنم ؟! اصلا دلم تنگ شده که شده . یه خورده بالن نمیدونم چی چی داخلش میذارم تا گشاد بشه :) . خوب دیه . امیدوارم شما دلتون تنگ نشه . یعنی همیشه اونایی که میخواین همین بغل دستتون جا خوش کرده باشن . (آق مسعود کجایی که دلم برات ریز ریز شده) .
* من موندم آدم هایی که پول ندارن چه جوری باید سنت حسنه رو به جا بیارن و نصف بقیه دینشون رو ادا کنن ؟ آخه وقتی پول نیست ...... کجاست ؟ یکی نیس بگه این قیمت ها چرا یه دفعه داره میره بالا و همینجور چرا این یارانه ها رو ...! اصلا به من چه . بحص ثیاثی منموع .
* میخواستم کامنت ها رو غیر فعال کنم دلم نیومد . همین دیه . بای .