تبليغاتX
عاشق تنها

عاشق تنها

کاش میشد عاشقی را خاک کرد / کاش میشد رنگ دل را پاک کرد

 

 

دلم میخواد بنویسم اما نمیشه :(

چند وقتیه که دلم میخواد بنویسم . اونم نه یه خط و دو خط . اونقدر بنویسم که دستام از فرط خستگی از حرکت وایه . میدونم که میتونم . آخه خیلی حرف واسه گفتن دارم . اینقده حرف دارم که حتی شاید تو یک سال نوشتن پیاپی هم تموم نشه . اما حیف که آدمیزاد نمیتونه همه ی حرفهاش رو بزنه . آخه دنیا بد شده . تا میای حرف بزنی فلان حرف قبلیتو میزنن دقیق در دهان مبارکت و یه نیش خند میزنن که دندونای سفید و براقشون رو که تازگیا با خمیردندون فلان شرکت مسواک کردن بندازن تو چشات .

خیلی وقت پیش همینجا اینقده راحت مینوشتم که نگو .

اما خیلی وقت پیش همینجا رو با یه بیل از مدل های مدرنش تو فضای مجازی خاک کردم .

اینا رو بیخیال . بگذریم ... فقط همینو بگم که من مینویسم چون دوست دارم بنویسم . مینویسم چون حرف برا گفتن دارم . مینویسم چون دلم میخواد . هیچ کسی هم مجبورم نمیکنه . خوشحال میشم اگه یکی که از راه میرسه متن منو بخونه و نظرشو بگه . اما نمینویسم فقط برای اینکه یکی بیاد بگه چه متن قشنگی . کلا از این یه جمله متنفرم .

 

-------

 

2 تا وبساز (site builder) خوب تو محیط مجازی دیدم که کلی بدردم خورد . اگه حوصله دارین و میخواین یه تنوع باشه براتون و وقتشو دارین یه سری بهشون بزنید . ضرر نداره :

 

سایت ساز فلش

www.wix.com

 

هم سایت هم سرویس وبلاگ

www.weebly.com

 

اینم نمونه هایی که فعلا برا دست گرمی ساختم تا بعد سر و سامونشون بدم :

www.wix.com/emagazin/emagazin-num-1

www.emagazin.weebly.com

 

خوب دیه . خیلی حرف دارم اما حسش نیست . ببینم بعدا میتونم حسمو جمع کنم یه متن بنویسم یا نوچ . تا بعد .


یکشنبه پانزدهم آذر 1388 |

 

عید غدیر مبارک

یکی از بزرگترین عید های ما شیعیانه .

مطمئنم هم من صاحب عید رو دوست دارم و هم ...



عیدتان مبارک 


پی نویسه : 

* حال ندارم وبمو آپ کنم . یعنی وقت ندارم 

** وقت ندارم دیه ... اما بی معرفت نیستم 

*** کی گفته من به روی خودم نمیارم که دوست دارم یکی پیدا شه که وبمو بخونه ؟!

**** یکی پیدا شه این پروژه آخر ترم رو بهم کمک کنه خوشحالم میکنه . اما ...!

***** همین دیه . من برم که کلی کار دارم 


جمعه سیزدهم آذر 1388 |

 

آخ ببخشید تو رو خدا

سلام بر جمیع رفقای سر و پا چشم من که همیشه که نه ولی بعضی اوقات یه یادی از این بنده ی مانده تنها میکنن . 

حال شما ؟ 

من که خوفم . یهنی خوف میشم :) 

از جمالات نوشته های من مشخصه که من خیلی از بابت از دست دادن کامی خودم ناراحتم اما چه کنم ... 

بی پولی و یه دنیا بد بختی ... 

کامی ندارم تا سال آینده . اما به جاش یه اینترنت مفت تو یه اداره خورده به پستم . 

تو قدم اول شونصد تا براش برای فتوشاپ دانلود کردم . خیلی فاز میده این اینترنت پر سرعت . 

به هر حال کلام کوتاه . 

شرمنده که نمیتونم بیام ملاقات یک به یکتون . 

اما عمر دراز و قلندر ناله خوان .... :) 

بازم میام نت . فعلا تا بعدا بای .

-------------

اختصاصی :

آبجی نازی شرمنده ... وبت باز نشد هر کاری کردم :( اما از اینکه وب زدی خوش به حالم . یهنی خوشحالم

سیده فاطمه خانم ممنون که اومدی . یعنی همون خوشحالم کردی که اومدی ... اصلا نمیشه رسمی تشکر نکرد ؟! نمیدونم چی بگم به خاطر اومدنت . خیلی خوشحالم کردی ... به اندازه یه دنیا منمون


سه شنبه سوم آذر 1388 |

 

گل بود و به سبزه نیز آراسته شد ...

* بند مقدماتی

خیلی وقته که نیومدم نت . دلم برای یک به یک خطوط به هم پیوسته ی وب رفقا تنگ شده . اما چه سود که نشد دیه ...

*بند خیالبافی

تو یه دشت پر از آهو و بز کوهی داشتم قدم میزدم . یه بچه آهو کنار یه گل لاله وایساده بود و داشت با جفت چشای خوشکلش منو میپایید . هوا داشت سرد میشد . از نسیمی که بوی گل رو تو فضای دشت پیچونده بود لذت میبردم که یهو کامپیوترم سوخت :)

* بند بد بختی

تو این وعض بد اقتصادی . تو این حال و اوضاع بدی که تورم به پا کرده . تو این دنیایی که برای یک ریال آدم میکشن (حالا یه ریال نه ... یه میلیون که ها ...) و در نهایت تو این دنیایی که با هزار مصیبت و بدبختی یه دونه مانیتور سامسونگ بی مصرف (!) خریدم دیگه فاز ترکوندن کامپیوترم کم بود . بیچاره کامی جون خوکشلم . سوخید .

* بند همینجورکی ...

میخوام برم مشاوره نیمه تحصیلاتی . 1 آذر ساعت 3 عصر . چقده فاز میده . فک کنم خانم مشاور رو دیوونش کنم . چون نه که من خیلی خوش زبون و زیادی ولراج تشریف فرمایی دارم . برا همینه .

* بند بی بندی

چرا نباید شلغ (ببخشید ... اصلاح میشود ، شغل !) تو این جامعه باشه . مگه ما جوون ها دل نداریم . خوبه بریم یه گوشه تحسن (درس نفشتم دیه ؟!) کنیم و شصت و شش روز و شش ساعت و شش دقیقه و شش ثانیه لب به غذا نزنیم ؟! البته اگه این مقدار از طاقت ما یه نمه بیشتر باشه به همون 6 ثانیه قناعت میکنیم . نه که ما کلا آدم قانعی تشریف داریم !!! این همه درس و کتاب برای شغله دیه ... نیس ؟ خوب بخون بخون بخون بعدش کار نباشه ؟ پس چرا دانشگاه پیام نور سالی شونصد هزار و شونصد و شصت و شش نفر میگیره ؟ مگه مرض دارن ؟! اصلا بحوث سیاسی به من نیومده . شانس که نداریم که . یه دفعه میان وب رو فیلــــ... میکنن .

* بند بند بازم بند

دانشگاه فقیر ما که الهی اوبی براش جیگرش کباب بشه ، از نداری تو صدر قرار داره . بیچاره ها 40 تومن ندارن بدن به من تا یه دامنه بخرم بذارم پا بند وب نشریمون . آخی ... الهی ... بیچاره ها . اینقده بهشون گفتیم یه کاسه بذارین دم در دانشگاه هر کی میرسه یه چیزی کمکتون کنه گوش نکردن تا حالا از فلاکت و نداری دارن زمین رو گاز میگیرن .

* بند بند آزادی بای بای ...

فک کنم یه چندین سالی نتونم بیام نت . آخه کامی که نباشه مام نیسیم . یعنی وسیله ندارم که متون گهر بار خودمو دونه دونه تایپ کنم . فک کنم که کم کم باید یه فکر بکر بزنه مخم . باید یه رفتگری یا یه کاری تو همین مایه ها دست و پا کنم . اصلا شاید رفتم رخت شویی . هر چی باشه یه پولی داره این وسط . بهتر از درس خوندنه دیه ...

 

خوب دیه ...

روم رو زیاد نکنم .

بای بای رفقا و غیر رفقا تا نمیدونم دقیقا کی (شاید به پاچه خواری افتادیم و یه فقره کامی نو دست و پا کردیم . شاید . فعلا خطوط همراه اول ما پا بر جاست . رفقای محترم میتونن از این طریق با این بنده ی فلاکت زده و بی کامی ارتباطات برقرار کنند . هر چی باشه اون آقاهه میگه که :

هیچ کس تنها نیست ... همراه اول

 

هر چند بهم ثابت شده دروغ میگه اون آقاهه . من همیشه تنهام :) (دلم برا . . . تنگ میشه مثل همیشه)

 

یا علی . بای . (راستی دعا کنین آدم شم . شاید دعای شما گرفت .)


سه شنبه سوم آذر 1388 |

 

پاییز است

تا به حال شده که بشود زیبایی را دید و از دیدن زیبایی لذت برد ؟ تا به حال شده که بشود از برگ ریزان درختان لذت برد ؟ تا به حال شده که بشود بر روی سنگ فرش ها قدم زد و از رنگ و نقش سنگ فرش ها لذت برد ؟ تا به حال شده که بشود انسان ها را دید ، به انسان ها خیره شد و نهایتا از رنگ انسان ها لذت برد ؟

و تا به حال شده که بشود لذت برد ؟

شاید که شده که بشود :)

پاییز است .

درختان ، تا انتها لخت از برگ های زرد و سرخ خواهند شد .

پاییز است .

همه محصلین مست درس های صد تا یک غاز شده اند .

پاییز است .

بیماری و بیکاری (؟!) در پاییز بیداد میکند .

پاییز است .

سیب سرخ و زرد دارد ، و هی و هی میوه دارد .

پاییز است .

ما یاد خاطراتمان می افتیم در پاییز های نه چندان دور .

پاییز است .

فصل نارنجی طبیعت . نارنجی ، لطیف ، رویایی ، عاشقانه .

پاییز است .

من هستم ، او هست ، شاید هم نیست . اما مطمئنا من خواهم بود هر چند تنها .

پاییز است .

اشک ها در هوای سرد پاییز که روز به روز سردتر میشود منجمد نمیشوند اما آبها شاید .

پاییز است .

باد میوزد ، آواها را با خود میبرد . اما صدا های مانده در قلب ها را نه .

پاییز است .

پاییز است ..

پاییز است ...

من پاییز را دوست دارم . چون پاییز است . من زمستان را دوست دارم . چون زمستان است . من بهار و تابستان را نیز دوست دارم چون ...

من خدا را دوست دارم . و فصل ها را به خاطر زیبایی نقش نقاش دوست دارم .

خدایا زیبا نقش میزنی . نقاشی هایت را همه دوست دارم .

و خدا را شکر میکنم زیرا پاییز دیگری را دیدم . خدای من ! تمام طبیعت زمینیت قشنگ است . طبیعت بهشتیت چگونه است (؟) خود میدانی و بندگان صالحت .

زیاد شد ...

پاییز فصل است ... و من در پاییز مهر میخواهم . یک مهر بی پایان . شاید که ندهند به من . شاید نخواهند بدهند به من . مهرشان را آدمیان از آدمیان دریغ میکنند اما خدا نه ...

خدایا من مهر میخواهم . مهرت را از من دریغ نکن که نا امیدترین بنده ات میشوم هرگاه که مهرت را از من دریغ کنی .

همین .

پی نویسه :

* پارک آزادی تو پاییز خیلی خوشکل میشه . دیروز با مهدی رفتیم آزادی (توضیح : نام پارکی در شیراز) خیلی قشنگ بود . کلا پارک قشنگیه اما ...

به مهدی گفتم آزادی بدون آدم ها قشنگ تره یا با آدم ها ؟ مهدی گفت :

آزادی همه جورش قشنگه !!!

* هر کاری میکنم این نشریه الکترونیک رو راه بندازم مسئولین میان یه سنگ گنده میندازن جلو پاهام . دفعه آخری نزدیک بود پاهام رو له کنن . نمیدونم چه کاری باید میکردم که نکردم ؟! شاید اصلا حقشون همونه که با نشریات کاغذی ور برن ... اصلا اینا نمیدونن نشریه الکترونیک چیه :) . واقعا که ....

* دلم برا نت تنگ شده ، اما وقتی دسترسی به اینترنت نباشه آدم چه جوری بیاد چت کنه و یه نمه به رفقای مجازیش سر بزنه و گپ و گفتی هم این وسط مسطا داشته باشه ؟! بازم خوبه همراه اول هیچ وقت آدمو تنها نمیذاره :) .

2 ترم پیش یکی از دوستام یه مدت خبری ازم نگرفت . بعدش یهو خبر ازم گرفت ! ما هم یه چیزی تو این مایه ها جوابش دادیم :

واقعا این تبلیغ ها درست میگن که : هیچ کس تنها نیست ، همراه اول .

بهش بر خورد و فورا شماره خطشو عوض کرد و دیگه نه من شمارشو از کسی یا خودش گرفتم و نه اون هیچ وقت شمارشو بهم داد یا بهم زنگ زد .

اما همیشه دلم براش تنگ میشه و سالی یه بار بیشتر نمیبینمش و گه گاهی قطراتی گرد شفاف و نمناک صورتمو خیس میکنه ؛ ولی با این قضیه یه درس گرفتم . همراه اول درسته آدمو تنها نمیذاره ، اما دوستان آدمو تنها میذارن و میرن . هیچ دوستی برای آدم نمیمونه جز یه نفر . حالا اون یه نفر کی بیاد سراغ آدم خدا میدونه . البته کلا من که زیاد امیدی ندارم اون دوست هم زیاد با من بمونه و زیاد از بودن در کنارش استفاده کنم ، چون با پیش بینی های من نهایت عمر من 40 ساله . حالا با نبود کار ، گرونی مسکن ، بالا رفتن قیمت طلا ، بد قیافه بودن آقای محترم :) و کلی دیوار های عظیمی که جلو آدم روز به روز داره سبز میشه منجمله کچلی :( وقتی به اون دوستم میرسم که یه 35 یا 36 سالی داشته باشم . پس چه دلیلی داره برای 4 یا نهایتا 5 سال بودن و سپس نبودن یه دوست رو در غم رفتنم بذارم و کلا با یه دوست جدید آشنا بشم ، هر چند که بودنش همیشگی و لطفش نهایت باشه و کلا خیلی آدمو دوست داشته باشه ؟!

همین دیه .

کافیه .

اشکم درمیاد الان . بای .

(راستی 8/8/88 شما هم مبارک . ولادت امام رضا (ع) )


پنجشنبه هفتم آبان 1388 |

 

۲۸ مهر مبارک

دوست داشتم برای ۲۸ مهر یه ژست اساسی بذارم اما باور کنید نه حوصلشو دارم و نه وقتشو :) 

برای همین هم این عکس رو گذاشتم که البته بازم وقت آپلود عکس در اندازه بزرگتر رو نداشتم . در ضمن نیازی هم ندیدم که عکس بزرگتر رو آپلود کنم . 

به هر حال ۲۸ مهر رو به تمامی دختران تبریک میگم . 

همین . 

28 مهر روز ملی دختران مبارک


دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 |

 

گذر از کلیشه ها

همیشه وقتی پای عمل به میون میاد هزار جور وسواس به خرج میدیم تا آخرت نتیجه رو از عملمون کسب کنیم . همیشه دوست داریم بی گدار به آب نزنیم .

دوست داریم خوب شنا یاد بگیریم ، بعد پاهامون خیسی آب رو حس کنه .

همیشه پایبند به چیزهایی هستیم که واجب الاجرا هستند .

شاید هم نه ... ! خیلی از اون چیزهایی که ما در امتداد اعمالمون برای رسیدن به نتیجه از خیرشون نمیگذریم هجو هستند . بیخودن . زایدن . اصلا میشه بدون اون کارها هم به نتیجه دلخواه رسید . فقط نمیخوایم جای اون اعمال رو در کل عمل خالی ببینیم . شاید چونکه برای اینکه آخه ... نظام بروکراسی رو دوس داریم :(

مثلا ؟!

چه میدونم ... همین انتخاب یه تعدا آدم برای یه شورای بسیج . همینکه چند نفر رو با وسواس از میون چند نفر انتخاب کنیم . اما نمیکنیم . میخوایم بهترین باشن . اما تهش که انتخاب میکنیم متوجه میشیم بهترین یا وجود نداره یا در دسترس نیست . شاید بهترین به یه سفر احتیاج داشته و رفته سفر :) . پا میشیم هزار تا پرونده رو زیر و رو میکنیم تا چند نفر که بهتر از بقیه باشن از میون شونصد هزار (هزارش رو برا تزیین گذاشتم) نفر پیدا کنیم . یعنی نمیشه ؟! نمیشه یه راه سریعتر پیدا کرد ؟

اما این فقط یه مثال بود . یه مثال دیه ...

فرض کنید میخواین یه کار به نظر خودتون بزرگ مثل انتخاب یک گل برای دیدار از یک دوست رو انجام بدین . از میون اون همه گل زیبا دست میذارین روی زیبا ترینش (البته از دید شما) و بعد با کلی افتخار میرین به دیدار دوستتون . وقتی اونجا میرسین متوجه میشید که گل زرد رو ...... !

اینه دیگه . وسواس بیخودی .

کلیشه چه ربطی به این چند تا کلمه مورد بحث من تو این پست داره ؟ خودمم نمیدونم .

فقط میدونم از کلمه ای با لفظ کلیشه همونقدر که خوشم میاد صد برابرش متنفرم .

همین .

پی نویسه :

* امروز به هزار ضرب و زور مسئول محترم رو مجبور به انتخاب شورای بسیج کردم و کمی به وجود خودم افتخار کردم .

* امروز از کنار کلیشه های همیشگی با بی تفاوتی گذشتم . میدونید چرا ؟ چون ، فقط ، واسه اینکه ، آخه ، راسیتش خودمم نمیدونم :) . شاید کلیشه خوب نیست جز کلیشه چاپ اسکناس :)

* امروز یه دوست دیدم . چقدر خوب بود . کرمان ... اینجا ... چقده فاصله . انگار دیروز بود که تو محیط دانشگاه با هم قدم میزدیم . (دانشگاه ! این اسم رو که بر زبانم میارم خندم میگیره)

* الان دارم آهنگ گوش میدم . خیلی خوبه . آهنگو میگم . آدم رو میبره ملکوت ... . برادرها هم که فیلم ... رو برای بار فک کنم شونصدم نیگاه میکنن . بقیه هم ... . هر کی سر کار خود . به فکر خود . والسلام . (آخ قلبم ...)


دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 |

 

تلخی یک لبخند

میان قدیم تر های ما چنین رسم بود . ما هم به مانند دیگران به رسمهایمان وفادار . نه رویی بود که در رویی گشوده گردد و نه آنقدر ترسان و لرزان بودم که نتوانم سخن را از پی سخنی دیگر بیاورم . تنها میخواستم که حکم و برچسب بی ادبی و بی نزاکتی را بر پیشانی سیاهم نچسبانند .

و اما چه کردند . یعنی همان چه کرد .

لبخندی به صاحب کلام تحویل داد از روی ...

نمیدانم سحر لبخند زدن را با تلخی نیشخند زدن چه مناسباتی است .

وقتی به دیار رفتم تنها نبود چون من بودم و هزاران انسان و غیر انسان دیگر . اما ... نتوانست تنها بماند . با سخنی از طرفی به طرفی چرخید و رفت . گناه من این وسط به چه سنگ محکی (شاید هم مهک :)  ) سبک و سنگین شده بود خود نیز از آن بی اطلاعم . تنها میدانم که وزنم را کم فروختند .

ادا و اصول آوردم و قهر و غیض کردم . اشک ریختم . خندیدم . شاد بودم . گریستم . اما هیچکس نتوانست حال نذار مرا بفهمد . یعنی نخواستند که بدانند که من چه زهری نوشیده ام . تلخ بود به مانند برگ بید های مجنون .

دلم به حالم ، اوایل میسوخت . به حال خودم که بی حال بودم . اما هر اوایلی روزی اواخر و سپس فراموش میشود . اوایل اواخر شد و اواخر فراموش . دیگر دلم نسوخت و درس خودزیستی را آموختم . همان درس که به خود متکی باش . به خود بگو درد دلِ بی صاحبت را . به خود وابسته باش و به غیر اعتماد نکن . هرگز اعتماد نکن .

دنیا پست شده . یا شاید هم پستی مردمان ، دنیا را سراسر فراگرفته .

روزگاری تنها نامسلمین را کافر میدانستیم . حال چه بگوییم که منافقان با شمشیر از رو بسته از پشت سایه به سایه ی اسلاممان پیش میآیند و منتظر لحظه ای غفلت از سوی ما هستند ؟ حالا باید مسلمین را هم شاید ...

همرنگ جماعت شدن !!!

سخنی که دیروز از زبانی شنیدم که همیشه به گفتن حرف های نسنجیده عادت دارد . شاید تقصیر خودش نیست . تقصیر مردمان دون است . مردمانی که جز خراب کردن ذهن های مشوش و از قافله عقب مانده کاری ندارند . و در میان اذهان مشوش و از کار افتاده چه بسیار است تفکرات غلط از جانب سیاه اندیشان ابرو در هم کشیده و متنفر از ما و آنها ؟!

دی روز بود که من به جهانی پای گذاردم که همه بودند و وجود مرا کم داشتند . شاید هم همه بودند و جایی برای من نداشتند ؟! (خودم هم میان این دو تفسیر از آمدنم مانده ام !) و مهر روز بود که میان جماعت خوشحال و سر خوش ؛ و گاه و بیگاه عالم ، جای خود را میخواستم پیدا کنم . شاید دیر آمده بودم و زود میخواستم میان بزرگان باشم . شاید هم زود آمده بودم و برای زنبیل گذاشتن (!) کمی عجله داشتم .

نمیدانم . به هر حال ...

امروز غم سنگین غم خوردگان را میبینم و نمیتوانم کاری انجام دهم . خود هم میداند که اشتباه کرده . اما خوب میدانم که هنوز ندانسته مادیات همانقدر که خوب است بد است .

خوب است زیرا به هیچ یک از افراد خوش تیپ و خوش قد و بالای جامعه ، نان را بدون قطعه ای کاغذ ، که ما نام اسکناس بر آن نهاده ایم نمیدهند . نمیدهند زیرا کاغذی که روزگاری بی ارزش بوده اکنون چون طلا قیمتی است .

و بد است . زیرا ملاک سبک سنگینی ما مردمان شده همین قطعه کاغذ . همین قطعه کاغذی که روزگاری سرخ آن خوب بود ، سپس سبز آن ، بعد ها آبی و حال که من در حال تایپ کردن این چند خط هستم ، همه رنگش خوب است و در بعضی حالات سرخ و سبز حتی آبی آن از مُد افتاده .

و باز هم بد است . بد است چون بد بودنمان را با کاغذی میشود محو کرد . بد است چون چشممان شده پول . نانمان شده پول . لباس و قر و اطفارمان شده پول . حتی عشقمان و رفاقتمان هم با پول ... !

و حالا که تنمان از غرور دیگران به لرزه افتاده میآیند ، و هر آنچه را که میخواهند میگویند . یادشان رفته . یادشان رفته که ما چه کردیم و آنها چگونه عملمان را به نیشخندی پاسخ گفتند . یادشان رفته .

های مردم . ببینید همه چون من آلزایمر دارند تنها با یک تفاوت . نوع آلزایمر من نوع M است و نوع آنها ........!

اما تفاوت بر سر نوع نیست . آنفولانزا را هر که بگیرد ، استراحت بر او واجب میشود . آلزایمر را هم هر که بگیرد فراموشی بر او واجب .

حال شما بگویید مشکل از من است یا از دیگری . (چه میگویم ؟! شما که نمیدانید مفهوم متن یک پا کلاغ مرا ؟!)

پس میروم چون به ماندن عادت .......

همین .

پی نویسه :

* همین دست به تایپ شدنم کلی به دادم رسیده . چند روز پیش یه نامه نوشتم برا نشریه الکترونیک بسامد که میخوام راه بندازم . برا تهیه ملزوماتش بود . اما وسطش کلی نیش و کنایه زدم به مسئول محترم :) . اونم اساسی کفری شده بود و نزدیک بود کارمون رو راه نندازه . حقش بود . ناراحت بشه . چه جوراست ما رو که ناراحت میکنه و سرمون داد میزنه خبری نیس ، ولی ما یه چند تا تیکه آبدار بارش میکنم کلی خبره . البته منم کوتاه اومدم و بابت تیکه انداختن اونم تو یه نامه اداری عذر خواهی کردم . ولی دلم خنک شد :) .

 * این متنی که نوشتم کلیه ها . یه موقع جزء نگری نکنید ها . پسر و دختر و عشق و رفیق نداره که ... همه میان کلی حرف و ادا و اصول در میارن برا آدم بعدش میگن ، فلانی ، از دستت ناراحتیم . خوب آقا و خانم محترم و محترمه چشات رو باز کن بعدا نیا بگو بلد نیستی حرفتو بگی . بلدم . خوبم بلدم . فقط شما کور و کر تشریف داری . کور و کر اونجوری نه ها . کور و کر به نقل حاج آقا دانشمند ... کور از دیدن حقایق و کر از شنیدن حقایق :(

* دلم برا خیلی ها تنگ شده . آخه ماییم دیه . آدمیم . دل داریم . روح و جسم هم داریم خوب . بعدشم ... مگه آدم نباید دلش برا کسی تنگ بشه ؟! خوب حالا که شده . چیکار کنم . میتونم زار زار گریه سر کنم ؟! اصلا دلم تنگ شده که شده . یه خورده بالن نمیدونم چی چی داخلش میذارم تا گشاد بشه :) . خوب دیه . امیدوارم شما دلتون تنگ نشه . یعنی همیشه اونایی که میخواین همین بغل دستتون جا خوش کرده باشن . (آق مسعود کجایی که دلم برات ریز ریز شده) .

* من موندم آدم هایی که پول ندارن چه جوری باید سنت حسنه رو به جا بیارن و نصف بقیه دینشون رو ادا کنن ؟ آخه وقتی پول نیست ...... کجاست ؟ یکی نیس بگه این قیمت ها چرا یه دفعه داره میره بالا و همینجور چرا این یارانه ها رو ...! اصلا به من چه . بحص ثیاثی منموع .

* میخواستم کامنت ها رو غیر فعال کنم دلم نیومد . همین دیه . بای .


دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 |

 

خاطرات با طعم تلخ

خاطراتم خط خورده . با لغزش دستهای مرتعشم بر روی کاغذهای کاهی . بوی نم کاغذ آمد ، با اشکهای لغزنده بر روی گونه هایم . و چه زیبا شد جهان در جلو دیدگانم .

طعم تلخ زندگی را بارها چشیده ام . طعم طمع و حرس و آز را . طعمی که جزء طعم شوکران نیست . طعمی که با دست های شیرین شده از شهد گلهای باغ یاس های وحشی هم شیرین نمیشود . چه بد است طعم تلخ زندگی .

خاطرات ، گذشته را ، چونان چوپانی که گله ای گوسفند سیاه و سپید را در جلو چشمانم حرکت میدهد صفحات سیاه و سپید را در جلو دیدگانم قرار داده .

شاید هم نه !

گوسفند نباشد انسان هم نیست ؟!

خاطرات نوای نی چوپانند . خاطرات خط خورده دستان مرتعش و لرزانند . سوزش آه های جگر سوزند .

بسته ها را باز کن . گره ها را از دکل قایقم بگشای . میخواهم آزاد باشم . میخواهم در دریا بوی ورق کاهی را که خیس اشکهایم شده با نم خاطرات موج های چند متری مخلوط کنم . میخواهم طعم طمع را در بزرگی دریا پنهان کنم . زندگی . کاش دریا بودی که همه چیز را در وجودت محو میکردم .

همین .

پی نویسه :

* چقده خوبه کاغذ کاهی . بوی کاه که به مشامم میرسه از خود بیخود میشم . دوست دارم یه دفتر کاهی داشتم . مثل اونوقت هایی که کلاس اول ، دوم ابتدایی بودم . مثل اونوقت هایی که خطوط سیاه و سرخ ولی خرچنگ قورباغه من موجب خوشحالی دل پدر و مادرم میشد . مثل همون وقت ها که بچه بودم و مشقامو مینوشتم و خوشحال میشدم از تموم شدن تکالیفم . من بودم ، بچه بودم ، خوشحال بودم ، مشکلات نبود ، زندگی بود . و هزار تا چیز دیه .

** خاطرات همیشه تلخ نیست . خاطرات با طعم های دیگه هم داریم . خاطراتی با طعم های مختلف . ترش ، شیرین ، گس و ... . من خاطرات تلخ رو بیشتر دوس دارم . چون همه اونها باعث درس گرفتن ما میشه . حتی مرگ عزیزان . مرگ ها باعث میشه قدر زنده ها رو تا وقتی عمر داریم بدونیم .

*** حسش نیست . بد مینویسم . خوب نوشتن رو یادم رفته . مثل این میمونه که بخوام به یه چند تا از رفقا مشق شبم رو نشون بدم . یه مشت کلمه مبهم . گیج کننده . گنگ . بی برو برگرد دارم خل میشم :)

**** یه نفر بهم گفت بلد نیستی احساساتت رو نشون بدی . نمیدونم شاید راست میگفت . اما هر چی فکرشو میکنم میبینم بقیه بلد نیستند حروف کلمات و حالات منو کد بندی شده تحویل بگیرن . میخوان همیشه لقمه رو بجویم و بذاریم تو دهان مبارکشون . آدمیه دیگه . عادت داره . عادت داره همه چیز رو آماده بهش بدن .

***** دیگه واقعا همین . نه وایسین یه چیز دیه مونده .

یه چیز دیه :

من کپی نمیکنم . اگه هم بکنم میگم این مطلب مربوط به فلان وب میشه . ممکنه از یه نوشته الهام بگیرم و یه دفعه یه متن دیه بنویسم . اما کپی !!!!

همون متن هایی رو هم که الهام گرفته از متن های دیگرون میدونم با متن اصلی هزار تا فرق داره . من فقط سوژه ها رو کپی میگیرم . اگه کپی سوژه نقض قانون کپی رایت محسوب میشه ... آره ... منم کپی میکنم :) .

حالا دیه واقعا همین همین .


دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 |

 

و آنهایی که میترسند

در میان ما آدمیان هستند تعدادی انگشت شمار از نسل آنان که از خودشان هم میترسند چه رسد به دیگران . امروز پسرکی با عینک های تحدید آمیز و سر و وعضی کاملا مرتبط با شرایط صحبتش ؛ در دانشگاه گرد و خاکی به پا کرد که بیا و ببین .

پسرک آب روغن قاطی کرده بود . بنده خدا مقصر نبود ، شاید اگر من هم جای او بودم چنین میشدم . آخر پرونده تحصیلیش مفقود شده بود و به جایش خاک پرونده مانده بود و بس . پسرک با حالتی تحدید آمیز رو به سوی مسئول بایگانی دانشگاه کرده و با لحنی فرا خور توجه میگفت پرونده ام را بده .

پسرک را دیدم . راننده همیشه خندان دانشگاهمان مرا به عنوان یک نوستالوژیک (بخوانید روزنامه نگار) معرفی کرد . پسرک برقی از خوشحالی در چهره اش نمایان شد و دو چشمش از فرت نمیدانم چی چی نورانی شد . رو به من کرد . من بلافاصله جهت ابراز وجود و تا اندازه ای کلاس گذاشتن جلو تازه آشنا دفترم را از درون کیف خاکی مالیده ام درآوردم . خودکار به دست ؛ چک نویسی از شرح حالش را بر روی کاغذی از دفترم نوشتم و نامه ای را که به گفته خودش و به نام تاریخ حک شده بر روی نامه اش ، مربوطه به نزدیک 2 سال پیش بود را ستاندم . میگفت هنوز جواب این نامه را برای دانشگاهش در سیستان نفرسته اند و او مانده و این نامه بی جواب . گوشه اش نوشته بود 4/10/88 .

تمام و کمال از نامه اش نتی با جزئیاتی مفید برداشتم . اما ......

سپس که به مقصد رسیدیم برق وجودی اش فاز و نول قاطی کرد و چون ترسو ها عقب کشید . بیچاره میترسید کارش را راه نیندازند . میترسید نکند جواب نامه را برای 200 سال آینده هم ندهند و میترسید دیگر . شاید من هم ؟! نه ..... من اگر بودم نمیترسیدم . اما او میترسید با نقل این داستان در نشریه ای دانشجویی از سر لج و لجبازی هم که شده کارمندان دانشگاه کارش را به انجام نرسانند و لنگش گذارند .

نمیدانم چرا ؟! مگر بالاتر از سیاهی هم سپیدی هست ! (همان بالاتر از سیاهی رنگی نیست ؟!)

نه به آن گرد و خاک کردن این ملت فهیم ! و نه به این جا زدنشان . آدمیست دیگر . هر که زود جوش میآورد زود هم سرد میشود . قانون ، قانونی است خلاف همه طبیعت .

قانون ، قانون انسان ها است و بس.

همین .

پی نویسه :

1) چقده فاز میده آدم خاطره تعریف کنه اونم از نوع لفظ قلمش :)

2) یه مانیتور خریدم این هوا *********************. خیلی فاز میده :) ولی این سام سرویس خیلی حقه بازه . دیگه مانیتور سامسونگ نمیخرم . خدمات پس از فروششون مزخرفه . به شما هم پیشنهاد میکنم اگه جز تهران تو هر شهر دیگه ای هستید نخرید . آخه از قدیم گفتن هر چی هست برا پایتخت نشین هاست . الحق و الانصاف که راست گفتن .


شنبه یازدهم مهر 1388 |